گنجور

 
ناصر بخارایی

صبا چو طرهٔ سنبل به وقت صبح گشاید

بنفشه چون خط مشکین به روی باغ برآید

گذر به جانب بستان، شنو ترنم بلبل

که از شکفتن غنچه هزار دل بگشاید

صبا به صیقل آئینه سازد آب روان را

در او هزار گل‌اندام لاله روی نماید

دلم فدای دم روح‌بخش باد صبا باد

که دم دهد به سحر غنچه را و دل برباید

چنار دست برآرد، دعا بخواند سوسن

صبا بگویدش آمین و کار سرو برآید

گرت ز دست برآید قدح برگیر چو لاله

به پای سرو و صنوبر، که دور عمر نپاید

هزار دستان ناصر بگوی در صفت گل

به سر نیامد دستان که عندلیب سراید

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعیدا

ز ما کسی که نهان کرده روی خویش نماید

هر آن که بسته در، از لطف خویش بازگشاید

دلم ز آدم و عالم چنان گرفته دماغ است

که باز غنچه شود گل چو در خیال درآید

یقین ز پنجهٔ خورشید دست او بالاست

[...]

صفایی جندقی

هزار کام ز لعل تو یک دقیقه برآید

مرا که هیچ کلیدی گره ز دل نگشاید

جزای حسن عمل پس مرا همان بر و بالا

که بی تو طوبی و فردوس جز غمم نفزاید

ثواب طاعت خویش از خدای جز تو نخواهم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صفایی جندقی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه