گنجور

 
صفایی جندقی

مگو دل ها به طراری رباید

که با رغبت دل از دنبالش آید

به بستان پیش آن قد سرو بی روی

بگوتا خویش را کمتر ستاید

که هستش گرچه قامت دلکش اما

در آغوش وی آسودن نشاید

جز این از برگ و بارش چیست حاصل

که سر تا ساق گیسویت نماند

چه گیسویی که چون زلف عروسان

نه عنبر بیزد و نه مشک ساید

کجا سرو از وفا و مهربانی

بدین لطف و صفا با کس برآید

قیامش را قعودی دلنشین کو

نشست و خاستی مخصوص باید

نه در گلزار پهلویت نشیند

نه در بازار همراهت بیاید

نه رفتاری که زان رنجی بکاهد

نه گفتاری که زان غنجی فزاید

کمال حسن و زیبایی همین بود

به از وی صورتی کی رخ گشاید

خدا از ترک اولی منع فرمود

کجا خود ترک اولی می نماید

مگر او خود صفایی در دوگیتی

مرا گرد غم از خاطر زداید

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قطران تبریزی

شده پاک از بدی میر ممجد

گشاده دست و منصور و مؤید

تنش صافی تر از جان محمد

بدو دین محمد شده مؤکد

چو تاج الملک با تیغ مهند

[...]

سوزنی سمرقندی

پری دیدار حوری یاسمن خد

دری رفتار کبکی نارون قد

نه نی خدوی اندر یاسمن رنگ

نه بی قد وی اندر نارون حد

برشک از نور رویش ماه و خورشید

[...]

قوامی رازی

ز عشق تو کشیدم گرد دل سد

نهادم در میان سینه مسند

به مسند در نشین فرمان همی ران

که دارد حسن تو ملک مؤید

نشان خال تو بر روی رنگین

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه