گنجور

 
صفایی جندقی

مرغ دل از قید غم های جهان آزاد بود

تا به کام خویشتن در دام آن صیاد بود

روبرو شاگرد نقاشی دل از دستم ستاد

کو به فن دلبری استاد صد استاد بود

سینه کندم درغم جانان و شادم کز وفا

نقل ما شیرین تر از افسانه ی فرهاد بود

بعد عمری یک رهم بر سر رسید این هم نه خود

ز اهتمام بخت من، کز طالع فریاد بود

وقت جان دادن قتیلت نز رهایی در طرب

با غم هجران به مرگ زندگانی شاد بود

کشت و پس برتربتم گیسو فشان بگریست زار

گوئیا آشفتگی های من او را یاد بود

کشتن فرهاد از آن شیرین دهان بیداد نیست

هر چه با ما کرد آن خسرو کمال داد بود

خوی خون ریزی پدر یادش نداد از روی عمد

کاین جوان از کودکی خونخوار مادرزاد بود

هر چه گفتی جز حدیث لعل آن نوشین دهن

از شکر تا زهر در گوش صفایی باد بود

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جمال‌الدین عبدالرزاق

بی شکوهت اصفهان پربیم و پر فریاد بود

همچو بی ملاح مان کشتی بروز باد بود

خاقانی

رشتهٔ کژ داشتی در سر مگر خاقانیا

گر زمانه پای بندت ساخت ویحک داد بود

از سرت بیرون کشید آن رشته در پایت ببست

چون فرو دیدی نه رشته کهن و پولاد بود

امامی هروی

آنکه ارکان ممالک را سپهر داد بود

..... کوه حلمش باد بود

..... پیش لشکر یأجوج ظلم

حکم او سد سدید عدل را بنیاد بود

ملک دین و دولت از تأثیر کلک ورای او

[...]

ناصر بخارایی

یاد باد کز ما یار ما را یاد بود

شاد بودیم از غم عشق و بدان دل‌شاد بود

بیت معمور دلم شد از فراق او خراب

ورنه از گنج و صالش این خراب‌آباد بود

چشم بادامش که با دام است و مست و شیرگیر

[...]

فصیحی هروی

یاد آن شبها که بزم عیش ما آباد بود

شمع ما از بینوایی شرمسار باد بود

از لب زخم شهیدان جوش می‌زد شکر دوست

لیک در گوش حریفان ناله و فریاد بود

حسن طاعت بین که در محشر شهیدان ترا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه