گنجور

 
صفایی جندقی

نه او روزی دو، ترک بد سری کرد

نه یک شب طالعم نیک اختری کرد

نه روی دولتم دیدار بگشود

نه یکبارم سعادت رهبری کرد

نه مرگم از غم هجران رهانید

نه مردی بر مرادم یاوری کرد

نه یارم از تعدی دست برداشت

نه عدل پادشاهم داوری کرد

پس از عمری به قتلم رانده تهدید

مرا جانان عجب یادآوری کرد

جز او در کسوت اسلام کشنید

مسلمانی که چندین کافری کرد

به جورش بردباری های من بود

که او را بر جفاجویی جری کرد

بدین سان بسملم بگذشت و بگذاشت

معاذ الل که این استمگری کرد

توهم گیری جهانی با سر انگشت

اگر جم کارها ز انگشتری کرد

صفایی رازت از مردم نهان داشت

وگر نظم سخن های دری کرد

برید اول زیان خامه و آنگاه

از این غم پاره ای را دفتری کرد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عطار

بمکر آن گاو کز زر سامری کرد

سجود آن گاو را خلق از خری کرد

اسیری لاهیجی

چو حسن روی او جلوه گری کرد

ز فکر دین و دل ما را بری کرد

دل و جان را بغارت داد عاشق

چو با سودای عشقش همسری کرد

بدین ماست مؤمن آنکه عمری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه