دور پیمانه را بقایی نیست
عهد جانانه را وفایی نیست
نزد خوبان وفای عاشق را
جاودان جز جفا جزایی نیست
شوق را پایه سخت و پنجه قوی
صبر را پای از آن به جایی نیست
وصل یا مردن است چاره ی هجر
دیگر این درد را دوایی نیست
ریز خونم که در شریعت عشق
کشته را برتو خون بهایی نیست
شکر لله که از عنایت دوست
به دو کیهانم اعتنایی نیست
از تغافل ملامتت نکنم
پادشه را غم از گدایی نیست
پیش بازار حسن زهره ما
مشتری را به کف بهایی نیست
با سهیل ستاره سوز رخش
ماه را تابش سهایی نیست
کی تواند کشید در آغوش
مهر و مه را که دست و پایی نیست
همه شهرش به جان طلبکارند
با صفایی ترا صفایی نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بررسی موضوعات عشق، وفا و درد ناشی از جدایی میپردازد. شاعر بیان میکند که دوری و عدم وفای در عشق اجتنابناپذیر است و هیچ راهی برای درمان درد جدایی وجود ندارد. او همچنین میگوید که در دنیای عشق، ارزشها و بهایی برای خون عاشق وجود ندارد و تنها شکرگزاری از لطف دوست میتواند تسکیندهنده باشد. در نهایت، شاعر به ناامیدی از جستجوی زیبایی در عشق اشاره میکند و وجود تنگناها و محدودیتها را در این راه به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: پیمانهای که پر از شراب است، عمرش طولانی نیست و رابطهای که بین عاشق و معشوق برقرار شده، پایدار نخواهد ماند.
هوش مصنوعی: در کنار انسانهای نیکو، عشق و وفاداری همیشه پایدار است و جز بیوفایی، پاداش دیگری برای آن وجود ندارد.
هوش مصنوعی: شوق به دنبال هدف و آرزو نیازمند پایهای محکم و استقامت زیادی است؛ زیرا بدون صبر و استقامت، نمیتوان به جایی رسید.
هوش مصنوعی: تنها راه حل در برابر جدایی، یا رسیدن به وصال است یا مرگ، زیرا برای این درد هیچ دارویی وجود ندارد.
هوش مصنوعی: خون ریزش من در عشق به هیچ قیمت و بهایی برای تو ارزش ندارد.
هوش مصنوعی: سپاس خداوند را که به لطف دوست، برای من به دو دنیای مادی اهمیتی وجود ندارد.
هوش مصنوعی: من از بی توجهی تو، پادشاه را سرزنش نمیکنم، چرا که غم و افسوس من از نیاز و فقر است.
هوش مصنوعی: در پیش بازار زیبایی، ما زهره (زیبایی خود) را به قیمت نمیفروشیم و مشتریها چیزی برای خرید ندارند.
هوش مصنوعی: با ستاره سهیل، درخشش ماه مانند سوزش نمیباشد.
هوش مصنوعی: کی میتواند در آغوش محبت و زیبایی را در بر بگیرد، وقتی که خود توانایی و قدرتی ندارد؟
هوش مصنوعی: همه مردم شهر از تو خواستههایی دارند، ولی تو هیچ آرامشی نداری.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
در دل آن را که روشنایی نیست
در خراباتش آشنایی نیست
در خرابات خود به هیچ سبیل
موضع مردم مرایی نیست
پسرا خیز و جام باده بیار
[...]
عشق جز بخشش خدایی نیست
این به سلطانی و گدایی نیست
هر که او برنخیزد از سر سر
عشق را با وی آشنایی نیست
عشق وقف است بر دل پر درد
[...]
بنهند آن طرف که جایی نیست
در چنان ارض کش سمائی نیست
هرگز او را ز ما جدائی نیست
با کس دیگر آشنائی نیست
عقل را دانشی و رائی نیست
بهتر از عشق رهنمائی نیست
طلب عشق و وصل ورزیدن
کار هر مفلس و گدائی نیست
نام جنت مبر که عاشق را
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.