گنجور

 
سلطان ولد

همچو سنگ گزین که لعل شود

در خودی خود او نهفته رود

رهرو است آن ولی نهان ز نظر

آخر کار چون شود جوهر

همه دانند کاو ز راه دراز

آمد و یافت این چنین اعزاز

عزت از سیر یافت نی ز سکون

گر گزیدی سکون شدی مغبون

مصطفی گفت هر کرا به جهان

گذرد هر دو روز او یکسان

سخت مغبون بود در این بازار

عاقبت ناله‌ها کند بازار

چونکه آن غبن گرددش معلوم

دست خاید ز غصه آن محروم

دانش هر که گشت روز‌افزون

عاقبت کار او شود موزون

وانکه اور ا ترقئی نبود

لاجرم جز سوی سفر نرود

چونکه جامد نئی دوان میرو

بسوی عالم روان میرو

وای بر وی که در خودی ماند

نشود نیک و در بدی ماند

نرود خوش ز سو سوی بیسو

در جهان عدم نیارد رو

بر نقوش جهان شود مفتون

نرود او ز حبس تن بیرون

رفته باشد به خون خود ابله

جان خود را فکنده در این چه

خنک آن کس که در سفر باشد

از بد و نیک در گذر باشد

هر دم از عشق درس نو خواند

خویشتن را ز کهنه برهاند

جان او دائماً بود در سیر

پرزنان در هوای عشق چو طیر

سفر از خویش کن نه از خانه

تا شود جان قرین جانانه

گر شدی طالب چنان مطلوب

ور ز جانی محبّ آن محبوب

می عشقش بنوش بی لب و کام

تا که گردی ز هست نیست تمام

چون نمانی تو؛ ماند او تنها

پیش آن مهر محو شو چو سها

تا بدانی که تو بهانه بدی

همه او بود تو فسانه بدی

چشم‌بندی است ورنه کو دیگر؟

بنما تو بغیر او دیگر

چشم صورت بود یقین احول

نور یزدان برد ز دیده سبل

تا که نور خدا مدد نکند

جان نظر باز در احد نکند

با خودی کس ندید روی ورا

خود تو اوست زین خودی بدرآ

بحر بودی چو قطره‌ای اکنون

باز گرد از برون به بحر درون

تا دگربار عین بحر شوی

محو آن ذات و لطف و قهر شوی

رو فنا شو ز ضد و ند و عدد

تا کند وصف خود خدای احد

چون نمانی تو آنگهی مانی

جان باقی بجوی در فانی

غورگی چون رود شود انگور

چونکه ظلمت برفت آید نور

تا نشد هضم در تنت آن نان

کی شد آن زندگی محض چو جان؟

توتیا در بصر چو رفت و نماند

نور دیده شد و سواد بخواند

چون جماد از فنا چنین گردد

شود او نور و راه‌بین گردد

جان که زنده است کن ز عقل قیاس

در فنا تا از او چه نوع اساس

بنهند آن طرف که جایی نیست

در چنان ارض کش سمائی نیست