خویش را یکبارگی تا سختم از دل وداع
از میان ما و او برخاست رسم انقطاع
[ذره ای] تا مهر دنیا هست یاران را به دل
دایماً در کار خواهد بود آیین نزاع
بس خنک بربسته زاهد بر سرش عمامه را
زان برودت دایماً از نزله اش باشد صداع
جرم ما و رحمت حق هر دو خواب افتاده است
تیرگی از ابر باشد خوشنما از مه شعاع
یک سر مو فعل بیجا هست نقصان کمال
جامه کوتاه است کم باشد چو اطلس [یک ذراع]
عشقبازی را سعیدا از هوسناکان مجو
سالک این راه ساکن باید و مرد شجاع
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بررسی جدایی و داغدلی میپردازد و از جدایی از محبوب سخن میگوید. شاعر اشاره میکند که در دنیای پر از نزاع، عشق و مهر به یاران همیشه در حال است. او از زاهدی که با عمامهاش خود را پوشانده سخن میگوید که در پس این ظاهر، دچار سردرد و اندوه است. همچنین به خواب رفتن جرمها و رحمت حق اشاره میکند و میگوید که یک عمل بیفایده میتواند نقصی بر کمال باشد. در نهایت، شاعر به سالک راه عشق توصیه میکند که باید صادق و شجاع باشد و از هوسها دوری کند.
هوش مصنوعی: نخستین بار که از دل، از میان ما و او جدا شدم، تمام سختیها و دشواریها خود را نشان دادند.
هوش مصنوعی: تا زمانی که عشق و محبت در دنیا وجود دارد، در دل دوستان همیشه مشغول نزاع و درگیری خواهند بود.
هوش مصنوعی: زاهد بر سرش عمامهای بسته است که به خاطر سردی آن دائماً از سردرد رنج میبرد.
هوش مصنوعی: ما گنهکاران و لطف خدا هر دو در خواب غفلت هستند؛ تاریکی موجود، زیباییاش همچون نوریست که از ابر درخشان میتابد.
هوش مصنوعی: هر عمل نادرست مانند یک سر مو است که باعث نقص در کمال میشود، همانطور که اگر لباس کوتاه باشد، به اندازهی کافی خوب و کامل به نظر نمیرسد.
هوش مصنوعی: عشق بازی و ورود به دنیای عشق را از کسانی که فقط به هوس مشغول هستند، طلب نکن. کسی که در این مسیر قدم میگذارد باید پایدار و با شهامت باشد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای ترا گاه کرم با هر کسی صد اصطناع
وی ترا وقت بیان در سخن در هر سخن صد اختراع
حجت قدر تو چون اعیان حسی بیخلاف
منصب صدر تو چون برهان عقلی بی نزاع
خامه ات را هست از اوراق گردون ترجمان
[...]
یار قصد قتل من دارد به تیغ انقطاع
هر کس از شام اجل ترسد من از روز وداع
بر همه همسایگان حال شب من روشن است
بس که بر روزن فتد از شعله آهم شعاع
زین دو چشم خون فشان افتاد راز دل برون
[...]
هرکه عاشق شد بباید گفت جان را الوداع
زانکه در بازار عشقش نیست رایج این متاع
عشق گوید پا منه اندر طریق عاشقی
با غم معشوق اگر داری بجان و دل نزاع
زاهدا با ما سخن از عاشقی و عشق گو
[...]
آه از آن ساعت که شه میکرد عالم را وداع
وز لبش گوش جهان میکرد این حرف استماع
آفتاب عشق در آیینه جان زد شعاع
الوداع ای صبر و عقل و دین و ایمان، الوداع
چنگ بر دل میزند چنگی ز نقش وقت شد
تا که بیمطرب درآیم صوفیآسا در سماع
ساقی از جام حقیقت صندلی باده بیار
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.