گنجور

 
اسیری لاهیجی

هرکه عاشق شد بباید گفت جان را الوداع

زانکه در بازار عشقش نیست رایج این متاع

عشق گوید پا منه اندر طریق عاشقی

با غم معشوق اگر داری بجان و دل نزاع

زاهدا با ما سخن از عاشقی و عشق گو

گر ز زهد خشک گوئی کی کنیمش استماع

واعظ نادان چه گوید از جمال روی دوست

چون بسر این سخن هرگز نبودش اطلاع

سالکا گر عاشقی زهد ریا را ترک کن

زانکه زهد و عشق را هرگز نباشد اجتماع

گر شدی عاشق دلا قطع نظر کن از دو کون

نیستی محرم بعشقش گر نداری انقطاع

هرچه میگویی ز زلف و روی آن دلدار گو

غیر از این از کفر و دین گرگوئیم باشد صداع

پرتو خورشید حسنت محو گرداند جهان

گر ز روی نوربخش خود براندازی قناع

در طریقت کی شوی متبوع پیش خاص و عام

در شریعت گر نداری چون اسیری اتباع

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جمال‌الدین عبدالرزاق

ای ترا گاه کرم با هر کسی صد اصطناع

وی ترا وقت بیان در سخن در هر سخن صد اختراع

حجت قدر تو چون اعیان حسی بیخلاف

منصب صدر تو چون برهان عقلی بی نزاع

خامه ات را هست از اوراق گردون ترجمان

[...]

جامی

یار قصد قتل من دارد به تیغ انقطاع

هر کس از شام اجل ترسد من از روز وداع

بر همه همسایگان حال شب من روشن است

بس که بر روزن فتد از شعله آهم شعاع

زین دو چشم خون فشان افتاد راز دل برون

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جامی
سعیدا

خویش را یکبارگی تا سختم از دل وداع

از میان ما و او برخاست رسم انقطاع

[ذره ای] تا مهر دنیا هست یاران را به دل

دایماً در کار خواهد بود آیین نزاع

بس خنک بربسته زاهد بر سرش عمامه را

[...]

آشفتهٔ شیرازی

آفتاب عشق در آیینه جان زد شعاع

الوداع ای صبر و عقل و دین و ایمان، الوداع

چنگ بر دل می‌زند چنگی ز نقش وقت شد

تا که بی‌مطرب درآیم صوفی‌آسا در سماع

ساقی از جام حقیقت صندلی باده بیار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه