گنجور

 
جامی

یار قصد قتل من دارد به تیغ انقطاع

هر کس از شام اجل ترسد من از روز وداع

بر همه همسایگان حال شب من روشن است

بس که بر روزن فتد از شعله آهم شعاع

زین دو چشم خون فشان افتاد راز دل برون

آری آری کل سر جاوز الاثنین شاع

عزم میدان کن ز زلف عنبرین چوگان به دوش

کز سر خود کرده ام بهر تو گویی اختراع

بهر پیکان تو جان با دل خصومت می کند

بر سر کالا چه عیب است از خریداران نزاع

تا نماید آن دهان کشف حجاب زلف کن

جز به نور کشف نتوان یافت بر غیب اطلاع

دل به خون غلتید جامی را چو کرد آغاز آه

بود صوفی گرم از یک نغمه آمد در سماع

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جمال‌الدین عبدالرزاق

ای ترا گاه کرم با هر کسی صد اصطناع

وی ترا وقت بیان در سخن در هر سخن صد اختراع

حجت قدر تو چون اعیان حسی بیخلاف

منصب صدر تو چون برهان عقلی بی نزاع

خامه ات را هست از اوراق گردون ترجمان

[...]

جامی

مجلسی خواهم تهی از صلح و خالی از نزاع

اهل وحدت کرده در وی نقش کثرت را وداع

ساقیان از یک طرف پر ساخته جام شراب

مطربان از یک طرف برداشته دور سماع

تنگدستان را میسر دولتی بی انتظار

[...]

اسیری لاهیجی

هرکه عاشق شد بباید گفت جان را الوداع

زانکه در بازار عشقش نیست رایج این متاع

عشق گوید پا منه اندر طریق عاشقی

با غم معشوق اگر داری بجان و دل نزاع

زاهدا با ما سخن از عاشقی و عشق گو

[...]

سعیدا

خویش را یکبارگی تا سختم از دل وداع

از میان ما و او برخاست رسم انقطاع

[ذره ای] تا مهر دنیا هست یاران را به دل

دایماً در کار خواهد بود آیین نزاع

بس خنک بربسته زاهد بر سرش عمامه را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه