گنجور

 
صائب تبریزی
 

دایم شکفته است دل داغدار ما

موقوف وقت نیست چو عنبر بهار ما

فارغ ز کعبه ایم و ز بتخانه بی نیاز

خاک مراد ماست دل خاکسار ما

آتش به پرده سوزی اسرار عشق نیست

رحم است بر دلی که شود رازدار ما

صد پیرهن ز دامن صبح است پاکتر

دامان گل ز شبنم شب زنده دار ما

خوش داشتیم وقت حریفان بزم را

چون می، گذشت اگر چه به تلخی مدار ما

شد پاره ای ز تن، دل ما از فسردگی

خامی به رنگ برگ برآورد بار ما

در روزگار ما دل بی درد و داغ نیست

در سنگ همچو سوخته گیرد شرار ما

از صدق، هر دو دست به دامان شب زدیم

تا همچو صبح، تنگ شکر شد کنار ما

گوهر حریف گرد یتیمی نمی شود

نتوان فشاند دامن ناز از غبار ما

صائب چو خضر روی خزان فنا ندید

شد سبز هر که از سخن آبدار ما

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.