گنجور

غزل شمارهٔ ۵۶۱۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

مدتی صبر چو زنجیر به زندان کردم

تا نظر باز به روی مه کنعان کردم

تا ز یاقوت لب او نظری دادم آب

ریگ این بادیه را لعل بدخشان کردم

تا مرا کعبه مقصود به بالین آید

سالها بستر خود خار مغیلان کردم

سوخت چون لاله نفس در جگر خونینم

قطع این وادی خونخوار نه آسان کردم

روز عمرم به شب تیره مبدل گردید

تا شبی روز در آن زلف پریشان کردم

تا سر زلف تو چون شانه به دستم آمد

دست در گردن صد زخم نمایان کردم

شورش عشق مرا گرد جهان گردانید

سیر این بحر به بال و پر طوفان کردم

ابرا ین بادیه در شوره زمین می گردد

حیف و صد حیف ز تخمی که پریشان کردم

چه ضرورست به دامان بهار آویزم؟

من که سیر چمن از چاک گریبان کردم

لله الحمد که بعد از سفر حج صائب

عهد خود تازه به سلطان خراسان کردم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.