گنجور

 
صائب تبریزی
 

مدتی صبر چو زنجیر به زندان کردم

تا نظر باز به روی مه کنعان کردم

تا ز یاقوت لب او نظری دادم آب

ریگ این بادیه را لعل بدخشان کردم

تا مرا کعبه مقصود به بالین آید

سالها بستر خود خار مغیلان کردم

سوخت چون لاله نفس در جگر خونینم

قطع این وادی خونخوار نه آسان کردم

روز عمرم به شب تیره مبدل گردید

تا شبی روز در آن زلف پریشان کردم

تا سر زلف تو چون شانه به دستم آمد

دست در گردن صد زخم نمایان کردم

شورش عشق مرا گرد جهان گردانید

سیر این بحر به بال و پر طوفان کردم

ابرا ین بادیه در شوره زمین می گردد

حیف و صد حیف ز تخمی که پریشان کردم

چه ضرورست به دامان بهار آویزم؟

من که سیر چمن از چاک گریبان کردم

لله الحمد که بعد از سفر حج صائب

عهد خود تازه به سلطان خراسان کردم