گنجور

 
صائب تبریزی
 

میوه باغ امیدم داغ حرمان است و بس

یار دلسوزی که می بینم نمکدان است وبس

پشت و روی این ورق رابارها گردیده ام

عالم از جهان مرکب یک شبستان است و بس

نور شرم از دیده خوبان بازاری مجوی

این جواهر سرمه در چشم غزالان است و بس

سنگ رایاقوت می سازم به صد خون جگر

روزیم چون آفتاب از چرخ یک نان است و بس

آن که گاهی عقده ای وا می کند ازکارمن

دربیابان طلب خار مغیلان است و بس

می کشد هرکس که در قید لباس آرد مرا

حلقه فتراک من طوق گریبان است وبس

چون نگردم گرد سرتاپای او چون گردباد؟

پاکدامانی که می بینم بیابان است و بس

دل نیازردن اگر شرط مسلمانی بود

می توان گفتن همین هندو مسلمان است و بس

چشم عبرت باز کن صائب ز شبنم پندگیر

حاصل قرب نکویان چشم گریان است وبس