گنجور

 
صائب تبریزی
 

سری که خالی از اندیشه محال شود

ز فیض عشق پریخانه خیال شود

به حسن ساخته زنهار اعتماد مکن

که در دو هفته مه چارده هلال شود

به جلوه ای زتو چون چشم ما شود خرسند

چگونه آینه قانع به یک مثال شود

همین سیاهیی از آب زندگی دیده است

ز حسن هر که مقید به خط وخال شود

نمی کشند صراحی قدان سر از حکمش

لبی که چون لب پیمانه بی سؤال شود

ز اهل درد ترا آن زمان حساب کنند

که زعفران به دلت ریشه ملال شود

مدار دست ز دامان کیمیاگر فقر

کز احتیاج حرام جهان حلال شود

فلک ز خرده انجم تمام چشم شده است

که همچو شبنم گل محو آن جمال شده است

نظر بلند گردد ز عشق، داغ پلنگ

هزار پرده به از دیده غزال شود

در آن مقام که مستان به رقص برخیزند

فلک چو سبزه خوابیده پایمال شود

فلک به خاک نهادان چه می تواند کرد

سبو شکسته چو شدساغر سفال شود

تو سعی کن که به روشندلان رسی صائب

که سیل واصل دریا چو شد زلال شود