گنجور

 
جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی
 

زهی بمشرق و مغرب رسیده انعامت

شکوه خطبه وسکه زحشمت نامت

زتست نصرت اسلام از آن فلک خواند است

حسام دولت و دین و علاء اسلامت

بزرگ سایه یزدان و آفتاب ملوک

که فتح و نصرت فخر آورند از ایامت

شعاع رایت صبح است صبح رایاتت

زهاب چشمه فتح است جوی صمصامت

نجوم قبله شناسند طاق ایوانت

ملوک سجده گذارند پیش پیغامت

زمان متابع فرمان آفتاب وشت

زمین مسخر شمشیر آسمان فامت

جلای چشم ستاره غبار موکب تست

طراز دوش ثریا فروغ اعلامت

چو مرک، قاطع آجال عکس شمشیرت

چو ابر، واهب ارزاق رشح اقلامت

زیاد رفته ازل را بدایت ملکت

نشان نداده ابد انتها ی فرجامت

نبود دانه انجم دراین دوازده برج

که پرهمیزد سیمرغ ملک دردامت

ز بس بزرگی اندر نیافت ادراکت

زبس معانی قابل نگشت اوهامت

بدست بخششت این هفت قصر یک قبضه

بپای رفعت این نه سپهر یک گامت

خجل زجود تو نابوده کس مگر گنجت

تهی زپیش تو کس برنگشته جز جامت

کهینه چاوش درگاه قیصر رومت

کمینه هندوک بام زنگی شامت

بسا که رایض تقدیر زیرران میداشت

سپهر تو سن تا کردش اینچنین رامت

ز هر چه تتق غیب روی پوشیدست

ضمیر پاک تو زانجمله کرده اعلامت

چه ماند مشکل بررای تو چو روح القدس

کند بواسطه نور عقل الهامت

بذوق لفظ تو جان خرد نیافت شکر

وگر نداری باور بدان باور بدان دوبادامت

طمع قوی شود از جود گنج پردازت

گنه خجل شود از عفو دوزخ آشامت

زشرق وغرب گذشتست صیت انصافت

بخاص و عام رسیده است فیض انعامت

برتو آمده دریا که تا بیاموزد

سخا زدست گهر بخش معدن انجامت

مرا رسد که نهم زین برابلق ایام

که خوانده بنده خاصم زبخشش عامت

منم زمحض سخایت چو کعبه دردنیا

ندیده ذال سؤال و نداده ابرامت ذل

طمع زدر گه تو غافل و بصد منزل

عطا ندیده فرستاده لطف و اکرامت

گران نبود طمع را که از پی بخشش

بهانه جوید از ینگونه جود خود کامت

از آن ملوک مسلم کنند تقدیمت

که برسخاوت از اینگونه است اقدامت

چو آرزوی زمین بو س حضرتت کردم

زبان هیبت تو گفت نیست هنگامت

تو نور خورشید از دور میطلب که کرم

ضمان همیکند انعام شه باتمامت

همیشه تا که گشایند صورت ارکانت

همیشه تا که نمایند جنبش اجرامت

مباد جز همه در زیر چتر جنبش تو

مباد جز همه بر تخت ملک آرامت

به پیش تخت تو باذند حلقه اندر گوش

ملوک مشرق و مغرب برسم خدامت

کما نگشای وکش چو ماه و خورشیدت

دویت دارو سلیحی چو تیر و بهرامت