گنجور

 
صائب تبریزی
 

کسی برون سرازین بحربیکرانه کند

که سربه اره پشت نهنگ شانه

زمانه روی گل سرخ را بر آتش داشت

سزای آن که شکرخند بیغمانه کند

ز جوش گل نفس غنچه پردگی شده است

چگونه مرغ درین گلشن آشیانه کند

شکر به چاشنی زهر عادتی نرسد

زمانه ساز چه اندیشه از زمانه کند

شدم مقیم به دشت جنون چه دانستم

که موج ریگ روان کار تازیانه مند

به نخل خامه صائب شکستگی مرساد

که اختراع غزلهای عاشقانه کند