گنجور

 
صائب تبریزی

چه امید برومندی مرا زان سیمتن باشد؟

که خضر از العطش گویان آن چاه ذقن باشد

مرا با خار نومیدی رها کن ای چمن پیرا

که شادی مرگ می گردد ، چُو گل در دستِ من باشد

نسیم بی ادب بر گرد بوی گل نمی گردد

اگر مژگان بلبل خار دیوار چمن باشد

نوازش از کسی جز سیلی اخوان نمی بیند

اگر صد سال یوسف در دبستان وطن باشد

تو از خاک اجل ز افسردگی بیرون نمی آیی

وگرنه جامه احرام مشتاقان کفن باشد

پی روپوش در آیینه رو آورده ام صائب

مرا چون طوطیان با چون خودی روی سخن باشد