گنجور

 
فضولی

نظر بازی که حیران رخ آن سیمتن باشد

نمی خواهم که بینم از حسد گر چشم من باشد

گهی از داغ می سوزم گهی از درد می نالم

چه خوش باشد که در عشقت مرا نه جان نه تن باشد

سرم را هست سودای خطت تا هست سر بر تن

مرا عشق تو در جانست تا جان در بدن باشد

چه فرق از صورت دیوار تا شیرین اگر شیرین

چو صورت غافل از سوز درون کوهکن باشد

بسبزه می دهد جان عاشق روی تو می سازد

نمی خواهم که سایه با تو در سیر چمن باشد

چو بلبل را گره از کار نتواند که بگشاید

چه سود ار غنچه را دندان ز شبنم در دهن باشد

ندارد ذره در دل اثر افسانه زاهد

فضولی درد دل باید که ذوقی در سخن باشد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصر بخارایی

زبان خرده‌بینان را، حکایت زان دهن باشد

چو شکر می‌خورد طوطی، از آن شیرین سخن باشد

نی‌ام در بند جان، گر می‌گشاید کار من از جان

که ما در بند جانانیم و جان در بند تن باشد

چو من با خویش می‌آیم، ز من بیگانه می‌گردد

[...]

محتشم کاشانی

ز بس کان جنگجو را احتزاز از صلح من باشد

نهان با من به خشم و آشکارا در سخن باشد

چو با جمعی دچارم کرد از من صد سخن پرسد

چو تنها بیندم مهر سکوتش بر دهن باشد

بتابد روی از من گر مرا در خلوتی بیند

[...]

صائب تبریزی

برهمن از حضور بت، دل آسوده‌ای دارد

نباشد دل به جا آن را که در غیب است معبودش

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
سلیم تهرانی

من این دردی که دارم چاره‌اش آن سیمتن باشد

علاج ضعف بیماران دل، سیب ذقن باشد

چو هندو از برای سوختن عشاق می‌میرند

ره دوزخ مرا دلکش تر از راه چمن باشد

به معشوق کسی هرگز ندارم ذوق آمیزش

[...]

جویای تبریزی

به کیش ما پس از خلوت نشین لی مع الهی

کسی حاشا که چون شاه ولایت بوالحسن باشد

بود با غیر در چشم بصیرت شاه مردان را

همان فرقی که از شمشیرزن تا خشت‌زن باشد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه