گنجور

 
ساغر کنگاوری

دل پاک و دیده پاک و قدح پاک و باده پاک

صوفی بیا که جامه تقوی زنیم چاک

در عشق دوست گر سر و جانم رود چه باک

عاشق به راه عشق نیندیشد از هلاک

گر باغبان به باغ سپارد مرا به خاک

صد جامه حیات بدوزم ز برگ تاک

خواهم به مستی از ملک العرش بگذرم

چون عشق جوش زد سمکی پرد از سماک

بر من همان لباس حیات ابد بود

پیراهنی که در غم عشق تو گشته چاک

خوش می‌روم بر آتش عشقت خلیل‌وار

گر باشدم چو شعله نمرود تابناک

جز نقش صورتت نپذیرد خیال غیر

لوح دلم به صیقل عشقت چو گشت پاک

از جان و تن خیال جدایی محال نیست

لیک از خیال دوست محال است انفکاک

آتش مزن به خرمن آزادگان عشق

اندیشه کن ز سوز دل و آه دردناک

پیداست سوز عشق تو بعد از وفات من

زآن داغ‌دار لاله که می‌رویدم ز خاک

ساغر بیا به میکده مستانه می‌ خوریم

وآنگه زنیم خیمه بر افلاک از این مغاک

 
 
 
وطواط

ای شمس دین و دولت ، ای صدر شرق و غرب

ای از همه خصال بدی گوهر تو پاک

احباب را ز مایدهٔ جود تو حیات

حساد را ز صاعقهٔ سهم تو هلاک

از عزم نافذ تو ربوده نفاذ باد

[...]

حکیم نزاری

بر ما گر اعتراض کند مدّعی چه باک

بر آستانِ دوست مقیمیم هم چو خاک

عین الیقین معاینه می بین و دور باش

هم چون من از وساوسِ تشبیه و اشتکاک

چنگال در مزن به گریبانِ ما گریز

[...]

قاسم انوار

رندیم و عاشقیم و جهان سوز و جامه چاک

با دولت غم تو ز فکر جهان چه باک؟

بی باک می رود دل ما در ره فنا

چون شوق غالبست، چه اندیشه از هلاک؟

جان مست حیرتست، که حسنیست دلفریب

[...]

جامی

دل خون و جان فگار و جگرریش و سینه چاک

هم خود بگوی چون نکشم آه دردناک

بیمار پرسیی بکن ای یار مهربان

کافتاده ام ز هجر تو در بستر هلاک

آلوده کرد دامنم از خون دل سرشک

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جامی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه