ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۹

دل پاک و دیده پاک و قدح پاک و باده پاک

صوفی بیا که جامه تقوی زنیم چاک

در عشق دوست گر سر و جانم رود چه باک

عاشق به راه عشق نیندیشد از هلاک

گر باغبان به باغ سپارد مرا به خاک

صد جامه حیات بدوزم ز برگ تاک

خواهم به مستی از ملک العرش بگذرم

چون عشق جوش زد سمکی پرد از سماک

بر من همان لباس حیات ابد بود

پیراهنی که در غم عشق تو گشته چاک

خوش می‌روم بر آتش عشقت خلیل‌وار

گر باشدم چو شعله نمرود تابناک

جز نقش صورتت نپذیرد خیال غیر

لوح دلم به صیقل عشقت چو گشت پاک

از جان و تن خیال جدایی محال نیست

لیک از خیال دوست محال است انفکاک

آتش مزن به خرمن آزادگان عشق

اندیشه کن ز سوز دل و آه دردناک

پیداست سوز عشق تو بعد از وفات من

زآن داغ‌دار لاله که می‌رویدم ز خاک

ساغر بیا به میکده مستانه می‌ خوریم

وآنگه زنیم خیمه بر افلاک از این مغاک