سر چو گوی افکنم به میدانش
تا که بردارد او به چوگانش
هر که را نیست عشق جانانش
میتوان گفت جسم بیجانش
هر که عشق تو نیست در جانش
من نخوانم ز جنس انسانش
دل جمعی در آن خم زلف
نکنی ای صبا پریشانش
دل صد یوسف است زار و اسیر
مانده اندر چه زنخدانش
سرخط بندگی خطش میخواست
ما نهادیم سر به فرمانش
آن صنم رخ به هرکه بنماید
تو نگه دار یا رب ایمانش
تا به غرقاب عشق کی برسد
کشتی راندهام به عمانش
گل چو گوشی به نالهاش نکند
عجب از عندلیب و افغانش
می بده ساقیا که در عالم
نه گدا ماند و نه سلطانش
گر به ساغر حیات میبخشی
باده درده نه آب حیوانش



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل دربارهٔ عشق و وابستگی به معشوق سخن میگوید. او میگوید اگر کسی عشق جانان را نداشته باشد، در واقع مانند جسمی بیجان است و از انسانیت و روح خالی است. دلهای یوسفوار در بند زلف معشوق گرفتارند و شاعر برای بیان عشق خود، سر به فرمان او نهاده است. تأکید میکند که تنها عشق واقعی میتواند در این عالم باقی بماند و از ساغر زندگی و حیات پر شود. در نهایت، شاعر از ساقی میخواهد که بادهای به آنان بخشد که در آن نه گدا و نه سلطان باقی بماند، بلکه همه در عشق غرق شوند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
غیرت حق گرفت دامانش
ریسمان شد زه گریبانش
کی رها می کنند خصمانش
که وزد باد بر گریبانش
آنچنان کن ز دیو پنهانش
که نبیند مگر سلیمانش
زینهار از دهان خندانش
و آتش لعل و آب دندانش
مگر آن دایه کاین صنم پرورد
شهد بودهست شیر پستانش
باغبان گر ببیند این رفتار
[...]
دشمن آدم است بچگانش
کو کسی کو نشد پریانش
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.