دل خلق جهان پریشانش
آه از آن زلف عنبرافشانش
گذرد هر کس از دل و جانش
میرسد عاقبت به جانانش
ماه و خورشید طلعتم بنگر
مهر میتابد از گریبانش
گذرد ناوکش ز جوشن جان
جان به قربان تیر مژگانش
لاف عشقش بسی زدند ولی
کس ندیدیم مرد میدانش
همرهان راه عشق خوش رفتند
ما بماندیم در بیابانش
زاهدا از تو باد صومعهها
من و میخانهها و رندانش
تو و آسودگی و بیدردی
من و دردی که نیست درمانش
برو ای شیخ از سحرگه حشر
رند بیپا و سر مترسانش
به خرابات رو شبی ساغر
تا ببینی خروش مستانش


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
غیرت حق گرفت دامانش
ریسمان شد زه گریبانش
کی رها می کنند خصمانش
که وزد باد بر گریبانش
آنچنان کن ز دیو پنهانش
که نبیند مگر سلیمانش
زینهار از دهان خندانش
و آتش لعل و آب دندانش
مگر آن دایه کاین صنم پرورد
شهد بودهست شیر پستانش
باغبان گر ببیند این رفتار
[...]
دشمن آدم است بچگانش
کو کسی کو نشد پریانش
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.