من از خمخانه دیدم آن چه موسی دید در طورش
چو طورم خلوت دل روشن است از پرتو نورش
حیات جاودان از جام میجستم تعالی الله
به آب خضر دهقان خوب پرورده است انگورش
خوش آن رندی که در میخانه سرمست و خراب افتد
به جام می دمادم میکشان سازند معمورش
به جانان تحفه جانی برم اما از آن ترسم
که گوید کو سلیمان تا خوش آید تحفه مورش
ز دائم دیدنش گر دیدهام بندند نزدیکان
نشینم بر سر راهی که گاهی بینم از دورش
ز رفتار صنوبرقامتان مردیم در عالم
قیامت کو که یک دم زنده گردم از دم صورش
به زور بازویت هرگز مناز آن سرزمین است این
اگر باشد فلک بهرام آخر میبرد گورش
دل از من روز روشن گم شده است از تیرهبختیها
ز زلف یار باید جست در شبهای دیجورش
در این محفل مترس از محتسب ساقی سرت کردم
تو اول باده بر من ده به پای من شر و شورش
به خاک آستان قرب جانان طالبم جانا
حریم حرمتش خواهم نخواهم جنت و حورش
نمیدانم چه پیمودند در پیمانه ساغر
که ساقی جام می بشکست و مطرب تار و تنبورش


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.