گنجور

 
ساغر کنگاوری

چه زنم با تو من ای ترک دم از صلح و ستیز

نه مرا طاقت میدان تو نه پای گریز

به رخت طره مشکین بود آن غالیه‌سای

یا مگر نافه چین است به گل عنبربیز

فتنه گردش گردون شد اگر شهرآشوب

بر من از روز ازل عشق تو شد شورانگیز

ساربان چون نبرد راه به سر منزل عشق

گاه بر ملک عراقم کشد و گه به حجیز

قصه زلف دراز تو نگفتیم شبی

همه بیهوده نمودیم تلف عمر عزیز

من و بی‌رنگ ریا دامن آلوده دلق

زاهد و خرقه سالوس و لباس پرهیز

می‌ندانم به چه روی به رویت آیم

که ندارم به کف از هیچ رهی دست‌آویز

برو ای شیخ که ما را به تولای علی

نیست هرگز به دل اندیشه‌ای از رستاخیز

نکند دل طمع شربت شیرین ساغر

تا مرا باده تلخ است به جان شهدآمیز

 
 
نسکبان اندروید
سعدی

مرغک از بیضه برون آید و روزی طلبد

و آدمی‌بچه ندارد خبر و عقل و تمیز

آن که ناگاه کسی گشت، به چیزی نرسید

وین به تمکین و فضیلت بگذشت از همه چیز

آبگینه همه جا یابی از آن قدرش نیست

[...]

کمال خجندی

نیست از سوز تو جان را نه گریز

سر ندارد ز سر خنجر تیز تو ستیز

ورنه گریز آرزو می‌برم آن سوز زهی آتش‌طبع

خاطرم می‌کشد آن تیغ زهی خاطر تیز

گفته‌های زلف کجم دار به دست و مگوی

[...]

جامی

خواجه بر مال خود آن گونه رحیم است و شفیق

که به چشم شفقت می‌نگرد در همه چیز

گر فتد در بره و میش وی اندک خطری

به فداشان بدهد مادر و فرزند عزیز

مجذوب تبریزی

بشنو این نکته که محکوم تو باشد همه چیز

پیش او خوار شو و در همه جا باش عزیز

ره‌رو کعبه دل را که پناهش به خداست

آسمان تخت روان است و توکل همه چیز

حق و باطل نشناسد دل ناصاف ز هم

[...]

سیدای نسفی

داشتی پیشتر ای شوخ به من قهر و ستیز

نرگست عربده‌جو بود و دو لب شورانگیز

این زمان با من دل‌خسته شدی شکرریز

از ادای سخن و از نگه عذرآمیز

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه