گنجور

 
ساغر کنگاوری

چه زنم با تو من ای ترک دم از صلح و ستیز

نه مرا طاقت میدان تو نه پای گریز

به رخت طره مشکین بود آن غالیه‌سای

یا مگر نافه چین است به گل عنبربیز

فتنه گردش گردون شد اگر شهرآشوب

بر من از روز ازل عشق تو شد شورانگیز

ساربان چون نبرد راه به سر منزل عشق

گاه بر ملک عراقم کشد و گه به حجیز

قصه زلف دراز تو نگفتیم شبی

همه بیهوده نمودیم تلف عمر عزیز

من و بی‌رنگ ریا دامن آلوده دلق

زاهد و خرقه سالوس و لباس پرهیز

می‌ندانم به چه روی به رویت آیم

که ندارم به کف از هیچ رهی دست‌آویز

برو ای شیخ که ما را به تولای علی

نیست هرگز به دل اندیشه‌ای از رستاخیز

نکند دل طمع شربت شیرین ساغر

تا مرا باده تلخ است به جان شهدآمیز