حسن رخ ماهم آفتاب ندارد
ماه من اینک به رخ نقاب ندارد
غیر چه سان بیند آن جمال که خفاش
تاب تماشای آفتاب ندارد
دل که پر از عشق نیست تشنه لبی را
کوزه خالی بود که آب ندارد
عشق تو دیوانه کرده پیر و جوان را
حوصله عشق شیخ و شاب ندارد
خلق به شب خواب دارد و به خیالت
مردم چشمم خیال خواب ندارد
صید دلم بس که خسته به کمندت
گر بکشی تاب اضطراب ندارد
نرگس شهلا به آن لطافت و حالت
مستی آن چشم نیمخواب ندارد
شربت از آن لعل نوش ده به شرابم
نشئه شهد لبت شراب ندارد
قصه روز حساب بر عقلا گو
عاشق شوریده دل حساب ندارد
وقت صبوح است و صبح سرزده ساقی
خیز که ساغر به کف شراب ندارد