گنجور

 
واعظ قزوینی

تاب رخش، ماه و آفتاب ندارد

بی سبب این چرخ پیچ و تاب ندارد

چهره گلگونه دار آب ندارد

زآنکه گل آتشی گلاب ندارد

نامه پرشکوه ام نداشت جوابی

بود بجا، «حرف حق جواب ندارد»

از دلم افتاده اخگرش به گریبان

بی سبب آن زلف پیچ و تاب ندارد

نیست بجز حرف دوست بر ورق دل

دفتر آیینه فصل و باب ندارد

ساختگی در نهاد مشرب ما نیست

وسعت صحرای ما، سرآب ندارد

یک نفس است از تو تا دیار عدم راه

این قدر ای زندگی شتاب ندارد

حرف غم و شادیت ز دفتر هستی

یک سخن است، آری انتخاب ندارد

تکیه بروی حصر نیز توان زد

خانه ات ار فرش ماهتاب ندارد

راحت دست تهی، زوال نبیند

سایه این بید، آفتاب ندارد

چند مه و سال عمر خویش شماری

این دوسه روز این قدر حساب ندارد

قصه واعظ بخوان ز صفحه رنگش

حرف خموشیست این، کتاب ندارد

 
 
 
از گنجینهٔ گنجور دیدن کنید!
اثیر اخسیکتی

پایه‌ی حسن تو آفتاب ندارد

مایه‌ی زلف تو مشکِ ناب ندارد

مستی چشم خوش تو دید چو نرگس

گفت که دارد خمار و خواب ندارد

ساغر لاله نمونه‌ی دهن توست

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

تاب جمال تو آفتاب ندارد

با خم زلفت بنفشه تاب ندارد

کرد دلم شب خوش خیالت ازیراک

دیده درین عهد چشم خواب ندارد

غمزهٔ خود را به آب چشم جلا ده

[...]

صائب

رتبه خال تو مشک ناب ندارد

نقطه شک حسن انتخاب ندارد

سینه بی داغ آب وتاب ندارد

خانه بی روزن آفتاب ندارد

فکر عمارت غبار خاطر جمع است

[...]

آشفتهٔ شیرازی

کشتن عاشق اگر عِقاب ندارد

لیک به این قدر هم ثواب ندارد

هست حسابی به کار و روز جزایی

کار نگویی که تو حساب ندارد

خوی به رخ تست یا گلاب چکیده است

[...]

ساغر کنگاوری

حسن رخ ماهم آفتاب ندارد

ماه من اینک به رخ نقاب ندارد

غیر چه سان بیند آن جمال که خفاش

تاب تماشای آفتاب ندارد

دل که پر از عشق نیست تشنه لبی را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه