ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۸

شکر که ایام محنتم به سر آمد

تیره‌شبم را ز پی دگر سحر آمد

از در دولت دمید صبح امیدم

یار سفرکرده من از سفر آمد

حیرتم افزود از زلال محبت

هر که فزون خورد آب تشنه‌تر آمد

کار به کامم شد از امید وصالش

نخل مراد آخرم به برگ و بر آمد

گو بخورد خون دل ز غصه رقیبم

کز درم آن سرو ناز جلوه‌گر آمد

بر سر آنم که سر نهم به وفایش

گر چه جفایش فزون ز حد و مر آمد

مهر کسی در دلش نماند همین بس

ناله زارم مگو که بی‌اثر آمد

ساغر بی‌چاره را به روز وداعش

خون جگر بود کز دو چشم تر آمد