گنجور

 
ساغر کنگاوری

اشترقت فی القلب نور العشق نارا کالسراج

ان نور العشق فی قلبی سراج فی الزجاج

دلبرا نی کشور جانم به عشقت داده باج

عشق سلطان است اگر هر ملک می‌گیرد خراج

بنده سلطان عشقم کش گدای خاکراه

پادشاهان را به خواری می‌کشد از تخت عاج

عقل با عشق ای برادر می‌نیامیزد به هم

آب کی با آتش سوزنده یابد امتزاج

با حقارت ننگری بر ما که رندیم و گدا

خسروان را ما گدایان تخت می‌بخشیم و تاج

حاجیا بر کعبه مقصود کی ره می‌بری

از بیابانی که ناپیداست در وی میر حاج

راهرو را هر قدم با راهبر در رهروی

رای روی راستی باید نه در رای اعوجاج

محتسب گر می‌فروشان را به سنگ فتنه زد

نبت کرم سالم لاز الها الله النتاج

باده گر گاهی به محتاجان کرامت می‌کنی

ساقیا ساغر تو را پیوسته دارد احتیاج

 
 
گوهر
خواجوی کرمانی

شمع مه بین در گداز از حسرت تحت السراج

بارگاه مرشدی ز ایوان کیوان جسته باج

این چه درگاهست از او ایمان و عرفانرا رواج

قیصر و خاقان بسکّانش فرستاده خراج

نظام قاری

شاه حسنی از تو یابد زیب و زینت تخت و تاج

میفرستند از بهشت عدن حورانت خراج

شاه کمخا از سجیف و یقه دارد تخت و تاج

از برای دکمه اش دریا فرستد در خراج

محترم کرباس زردک بهر روی صوف شد

[...]

اسیری لاهیجی

جان ما را در ازل دادند با عشق امتزاج

دایما سودای عشق اوست زانم در مزاج

گشته ام سودایی عشق رخ و زلف حبیب

جز می لعلش ندانم درد سودا را علاج

عقل را بگذار و در بازار عشق آنگه درآ

[...]

فضولی

حقه لعل لبش صد درد دارد در علاج

او ز ما مستغنی و ما را باو صد احتیاج

مه بمحمل می رود منزل بمنزل غالبا

ز آفتاب عارضت دارد تغیر در مزاج

عکس خالت هست در لوح بیاض دیده ام

[...]

یغمای جندقی

بدعت اشرار با رونق پذیرای مزاج

و از لجاج شرع احمد بی رواج

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه