گنجور

 
اسیری لاهیجی

جان ما را در ازل دادند با عشق امتزاج

دایما سودای عشق اوست زانم در مزاج

گشته ام سودایی عشق رخ و زلف حبیب

جز می لعلش ندانم درد سودا را علاج

عقل را بگذار و در بازار عشق آنگه درآ

کین متاع عقل را آنجا نمی بینم رواج

هرکه ره یابد بملک فقر و گنج نیستی

رفت بیرون از سرش سودای مال و تخت و تاج

از دماغ زاهدان فکر ریا هرگز نرفت

کی توان از چوب خشک کج برون برد اعوجاج

ذوق سرمعرفت زاهد ندارد زین سبب

از جهالت باشدش با عارفان دایم لجاج

تا مسلم شد اسیری بر تو تخت ملک عشق

می‌دهندت بی‌حرج شاهان همه باج و خراج

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
خواجوی کرمانی

شمع مه بین در گداز از حسرت تحت السراج

بارگاه مرشدی ز ایوان کیوان جسته باج

این چه درگاهست از او ایمان و عرفانرا رواج

قیصر و خاقان بسکّانش فرستاده خراج

نظام قاری

شاه حسنی از تو یابد زیب و زینت تخت و تاج

میفرستند از بهشت عدن حورانت خراج

شاه کمخا از سجیف و یقه دارد تخت و تاج

از برای دکمه اش دریا فرستد در خراج

محترم کرباس زردک بهر روی صوف شد

[...]

فضولی

حقه لعل لبش صد درد دارد در علاج

او ز ما مستغنی و ما را باو صد احتیاج

مه بمحمل می رود منزل بمنزل غالبا

ز آفتاب عارضت دارد تغیر در مزاج

عکس خالت هست در لوح بیاض دیده ام

[...]

یغمای جندقی

بدعت اشرار با رونق پذیرای مزاج

و از لجاج شرع احمد بی رواج

بلند اقبال

داده شه فرمان که عطاران معافند از خراج

برده است از مشک وعنبر بسکه گیسویت رواج

راستی دانی که زلفت راستگردن از چه کج

از پریشانی به سیمت کرده پیدا احتیاج

خواب می دیدم شبی بازی به زلفت می کنم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه