جان ما را در ازل دادند با عشق امتزاج
دایما سودای عشق اوست زانم در مزاج
گشته ام سودایی عشق رخ و زلف حبیب
جز می لعلش ندانم درد سودا را علاج
عقل را بگذار و در بازار عشق آنگه درآ
کین متاع عقل را آنجا نمی بینم رواج
هرکه ره یابد بملک فقر و گنج نیستی
رفت بیرون از سرش سودای مال و تخت و تاج
از دماغ زاهدان فکر ریا هرگز نرفت
کی توان از چوب خشک کج برون برد اعوجاج
ذوق سرمعرفت زاهد ندارد زین سبب
از جهالت باشدش با عارفان دایم لجاج
تا مسلم شد اسیری بر تو تخت ملک عشق
میدهندت بیحرج شاهان همه باج و خراج



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و سودای آن اشاره میکند و بیان میکند که عشق حقیقی فراتر از عقل و مال و مقام است. او میگوید که در دیار عشق، تنها میتوان به رنگ و زلف محبوب فکر کرد و هیچ چیز غیر از آن نمیتواند درد دل را درمان کند. شاعر بر این باور است که کسانی که به فقر و بینیازی دست پیدا کنند، به دنیای عشق راه پیدا کرده و از دنیای ظاهری رها میشوند. او همچنین به زاهدان اشاره میکند که به دلیل جهل خود از محبت حقیقی دور هستند و همواره با عارفان در جدالاند. نهایتاً، در عشق حقیقی، فرد به مقام و منزلت والایی دست می یابد و بدون زحمت، همه چیز به دست میآورد.
هوش مصنوعی: در ابتدا جان ما را با عشق آمیختهاند و همواره در فکر و دل ما عشق او وجود دارد.
هوش مصنوعی: در عشق چهره و موهای محبوبم دیوانه شدهام و جز شراب قرمز او هیچ چیز دیگری را برای تسکین درد عشقم نمیشناسم.
هوش مصنوعی: عقل را کنار بگذار و وارد دنیای عشق شو، زیرا اینجا جایی نیست که عقل و منطق در آن جاری باشد و مورد استقبال قرار گیرد.
هوش مصنوعی: هر کسی که به مقام فقر و عدم وابستگی به دنیا برسد، دیگر از آرزوهای مال و ثروت و قدرت دلخوش نیست.
هوش مصنوعی: زاهدان هرگز نتوانستند از فکر ریا خلاصی پیدا کنند، چرا که چگونه ممکن است از چوب خشک کج، راست و صحیحی به در آورد؟
هوش مصنوعی: شادی و شوق بالای فهم و درک برای زاهد وجود ندارد و به همین دلیل او در جهل به سر میبرد و دائماً با عارفان سر ناسازگاری دارد.
هوش مصنوعی: وقتی که مشخص شود که تو واقعاً اسیر عشق هستی، چنان مقام و سلطنتی به تو میدهند که هیچ مانعی نخواهی داشت و تمام پادشاهان نیز با کمال میل به تو مالیات و هدایا خواهند داد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
شمع مه بین در گداز از حسرت تحت السراج
بارگاه مرشدی ز ایوان کیوان جسته باج
این چه درگاهست از او ایمان و عرفانرا رواج
قیصر و خاقان بسکّانش فرستاده خراج
شاه حسنی از تو یابد زیب و زینت تخت و تاج
میفرستند از بهشت عدن حورانت خراج
شاه کمخا از سجیف و یقه دارد تخت و تاج
از برای دکمه اش دریا فرستد در خراج
محترم کرباس زردک بهر روی صوف شد
[...]
حقه لعل لبش صد درد دارد در علاج
او ز ما مستغنی و ما را باو صد احتیاج
مه بمحمل می رود منزل بمنزل غالبا
ز آفتاب عارضت دارد تغیر در مزاج
عکس خالت هست در لوح بیاض دیده ام
[...]
بدعت اشرار با رونق پذیرای مزاج
و از لجاج شرع احمد بی رواج
اشترقت فی القلب نور العشق نارا کالسراج
ان نور العشق فی قلبی سراج فی الزجاج
دلبرا نی کشور جانم به عشقت داده باج
عشق سلطان است اگر هر ملک میگیرد خراج
بنده سلطان عشقم کش گدای خاکراه
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.