گنجور

 
ساغر کنگاوری

یک جهان جان گفته نرخ بوسه را جانان خراج

حبذا نرخی چنین ارزان و بازار رواج

گر نبودی چون تو فرزندی مراد از ازدواج

تا قیامت آدم و حوا ندیدی ابتهاج

شادمان در فرش دیبا خفته لیلی را چه غم

خاره یا خار بیابان است مجنون را دواج

دردمندم گر چه بگذر از مداوایم طبیب

درد عشقت این نخواهد عاشق مسکین علاج

ساقیا افسرده دل در آتش دل سوختم

آتشم را آب ده آبم بده آتش مزاج

تا فلک ایمن شود از دود آه آتشین

خاک ما را به که نشکافند بعد از اندراج

لاف رعنایی زند با قامت یارم دریغ

باغبان در باغ ننشاند پس از این سرو کاج

عالم فانی بنه با ساغر و پیمانه باش

جامی از جمشید جم باقی بود از تخت و تاج

 
 
گوهر
خواجوی کرمانی

شمع مه بین در گداز از حسرت تحت السراج

بارگاه مرشدی ز ایوان کیوان جسته باج

این چه درگاهست از او ایمان و عرفانرا رواج

قیصر و خاقان بسکّانش فرستاده خراج

نظام قاری

شاه حسنی از تو یابد زیب و زینت تخت و تاج

میفرستند از بهشت عدن حورانت خراج

شاه کمخا از سجیف و یقه دارد تخت و تاج

از برای دکمه اش دریا فرستد در خراج

محترم کرباس زردک بهر روی صوف شد

[...]

اسیری لاهیجی

جان ما را در ازل دادند با عشق امتزاج

دایما سودای عشق اوست زانم در مزاج

گشته ام سودایی عشق رخ و زلف حبیب

جز می لعلش ندانم درد سودا را علاج

عقل را بگذار و در بازار عشق آنگه درآ

[...]

فضولی

حقه لعل لبش صد درد دارد در علاج

او ز ما مستغنی و ما را باو صد احتیاج

مه بمحمل می رود منزل بمنزل غالبا

ز آفتاب عارضت دارد تغیر در مزاج

عکس خالت هست در لوح بیاض دیده ام

[...]

یغمای جندقی

بدعت اشرار با رونق پذیرای مزاج

و از لجاج شرع احمد بی رواج

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه