اشترقت فی القلب نور العشق نارا کالسراج
ان نور العشق فی قلبی سراج فی الزجاج
دلبرا نی کشور جانم به عشقت داده باج
عشق سلطان است اگر هر ملک میگیرد خراج
بنده سلطان عشقم کش گدای خاکراه
پادشاهان را به خواری میکشد از تخت عاج
عقل با عشق ای برادر مینیامیزد به هم
آب کی با آتش سوزنده یابد امتزاج
با حقارت ننگری بر ما که رندیم و گدا
خسروان را ما گدایان تخت میبخشیم و تاج
حاجیا بر کعبه مقصود کی ره میبری
از بیابانی که ناپیداست در وی میر حاج
راهرو را هر قدم با راهبر در رهروی
رای روی راستی باید نه در رای اعوجاج
محتسب گر میفروشان را به سنگ فتنه زد
نبت کرم سالم لاز الها الله النتاج
باده گر گاهی به محتاجان کرامت میکنی
ساقیا ساغر تو را پیوسته دارد احتیاج