گنجور

 
فضولی

حقه لعل لبش صد درد دارد در علاج

او ز ما مستغنی و ما را باو صد احتیاج

مه بمحمل می رود منزل بمنزل غالبا

ز آفتاب عارضت دارد تغیر در مزاج

عکس خالت هست در لوح بیاض دیده ام

خوش نماتر ز ابنوسی کان بود پیوند عاج

سینه ام بشکاف و چشمم را بخونریزی در آر

کار شاهانست فتح ملک تعیین خراج

کرده ام پنهان غم دل را ز خوف قطع سر

می کند تاجر متاع خود نهان از بیم باج

رونق از عکس خطت دارد بیاض چشم من

هست این روشن که سیم از سکه می‌گردد رواج

رفعت از خواهی فضولی چون فلک بی قید باش

بر زمین زن گر ز خورشیدت بود بر فرق تاج

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خواجوی کرمانی

شمع مه بین در گداز از حسرت تحت السراج

بارگاه مرشدی ز ایوان کیوان جسته باج

این چه درگاهست از او ایمان و عرفانرا رواج

قیصر و خاقان بسکّانش فرستاده خراج

نظام قاری

شاه حسنی از تو یابد زیب و زینت تخت و تاج

میفرستند از بهشت عدن حورانت خراج

شاه کمخا از سجیف و یقه دارد تخت و تاج

از برای دکمه اش دریا فرستد در خراج

محترم کرباس زردک بهر روی صوف شد

[...]

اسیری لاهیجی

جان ما را در ازل دادند با عشق امتزاج

دایما سودای عشق اوست زانم در مزاج

گشته ام سودایی عشق رخ و زلف حبیب

جز می لعلش ندانم درد سودا را علاج

عقل را بگذار و در بازار عشق آنگه درآ

[...]

یغمای جندقی

بدعت اشرار با رونق پذیرای مزاج

و از لجاج شرع احمد بی رواج

بلند اقبال

داده شه فرمان که عطاران معافند از خراج

برده است از مشک وعنبر بسکه گیسویت رواج

راستی دانی که زلفت راستگردن از چه کج

از پریشانی به سیمت کرده پیدا احتیاج

خواب می دیدم شبی بازی به زلفت می کنم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه