امروز دیگرم سر سودای دیگر است
سودای دیگرم دگر امروز در سر است
صوفی بیا که نوبت عشق است و مستی است
هنگام سیر نه فلک و هفت اختر است
دانند اهل عشق که سلطان عشق را
تخت و کلاه و ترک کلاه است و افسر است
قلب هوس به بوته حسرت گداختن
بر کیمیای عشق چو گوگرد احمر است
درس ادیب و پند پدر جز فسانه نیست
بر من که درس مکتب عشقم به خاطر است
روز جزا چو زنده به عشق تو میشوند
عشاق را چه حالت پروای محشر است
دنیا نه جای راحت و آسودگی بود
آسودگی به عالم دیگر مقرر است
زاهد به عرصهگاه قیامت چه میکنی
کآنجا نه جای مسجد و محراب و منبر است
تزویر و زهد و حیله در آنجا به کار نیست
در فکر چاره باش که اوضاع دیگر است
آنجا که لاف خواجگی و بندگی بود
ساغر غلام قنبر مولای قنبر است



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به دگرگونی احساسات خود اشاره میکند و از حال و هوای عاشقانهاش سخن میگوید. او از صوفی میخواهد که در این زمان عشق و مستی شرکت کند و میفهماند که عشق حقیقی فراتر از ظواهر دنیوی است. در این دنیا، درسها و پندهای زاهدانه، فانی و بیارزشاند و حقیقت در عشق نهفته است. او به حقیقت قیامت اشاره میکند و میگوید که در آن روز، فقط عشق و حقیقت مهم است و تزویر و زهد در آنجا جایی نخواهد داشت. شاعر به زاهد توصیه میکند که در پی چارهای باشد چرا که اوضاع به گونهای دیگر است و در عالم دیگر سکونت واقعی است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
فریاد من همیشه از این ایر کافر است
ایر است و با عذاب است و سنگر است
وصفش ترا بگویم اگر خورده نیستی
ور خورده ای صفات وی از منت باور است
شمشاد قد و لاله رخ و یاسمین بر است
با سرو و گل به قامت و عارض برابر است
دایم غلام و چاکر یاقوت و شکرم
کو را لب و حدیث ز یاقوت و شکر است
گفتم ز خط و زلف تو بر جان من بلاست
[...]
بر فرق ملک رای رفیع تو افسر است
در دست دین زبان فصیح تو خنجر است
پیش از بهشت و دوزخ رد و قبول تو
حالی لطافت سخنت آب کوثر است
تا بر تو معالج بیمار آز شد
[...]
ای دل به عشق بَرِ تو ، که عشقت چه درخور است
در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است
درد کهنت بود برآورد روزگار
این دردِ تازهروی نگوئی چه نوبر است
شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن
[...]
جان را ز عارض و لب او شیر و شکر است
دل را ز طره و رخ او مشک و عنبر است
هم دل در آن وصال چو با عنبر است مشک
هم جان در آن فراق چو با شیر شکر است
آشوب عقلم آن شبه عاج مفرشست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.