ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۱

امروز دیگرم سر سودای دیگر است

سودای دیگرم دگر امروز در سر است

صوفی بیا که نوبت عشق است و مستی است

هنگام سیر نه فلک و هفت اختر است

دانند اهل عشق که سلطان عشق را

تخت و کلاه و ترک کلاه است و افسر است

قلب هوس به بوته‌ حسرت گداختن

بر کیمیای عشق چو گوگرد احمر است

درس ادیب و پند پدر جز فسانه نیست

بر من که درس مکتب عشقم به خاطر است

روز جزا چو زنده به عشق تو می‌شوند

عشاق را چه حالت پروای محشر است

دنیا نه جای راحت و آسودگی بود

آسودگی به عالم دیگر مقرر است

زاهد به عرصه‌گاه قیامت چه می‌کنی

کآنجا نه جای مسجد و محراب و منبر است

تزویر و زهد و حیله در آنجا به کار نیست

در فکر چاره باش که اوضاع دیگر است

آنجا که لاف خواجگی و بندگی بود

ساغر غلام قنبر مولای قنبر است