گنجور

 
ساغر کنگاوری

سحرم نظر که افتد به جمال نازنینت

نظر از جهان ببندم به نظاره‌ای چنینت

ز خطاب با عتابم به تن فسرده جان ده

که دم مسیح دارد لب معجز‌آفرینت

نه چو مشک لادن آید به مشام جان معطر

که به نافه عطر بخشد سر زلف عنبرینت

تو و حسن صورتت را به کدام وصف گویم

همه جای آفرین است به صورت‌آفرینت

نه کنون سر ارادت به ره تو می‌سپارم

که بود ز روز اول دل و جان من رهینت

تو برون خرام و بنگر که چه قدر کشته داری

ز هزار سو و لیکن نه چو بنده‌ای کمینت

هله مست توست ساغر ز زبان عشق گوید

تن و جان من فدای تن و جان نازنینت