گنجور

 
ساغر کنگاوری

منم آن عاشق شوریده سر بی‌دل و دین

رند بی‌باک و قدح‌خوار خرابات‌نشین

منم آن مست که از روز ازل خاک مرا

زآتشین آب خرابات نمودند عجین

منع بیهوده مکن ناصحم از مستی می

لب جام است و لبم تا نفس بازپسین

منم آن عاشق دیوانه که چون مست شوم

خیمه عشق برآن سوزنم از عرش برین

عجب از جود گدایان که در این میکده نیست

گر ببخشند به شاهان کله و تخت و نگین

ساکنان حرم و بتکده را حیرانم

که اگر مرد خدایند چه کفر است و چه دین

روز ایجاد که قسمت به حوالت می‌رفت

من گزیدم ز جهان عشق تو بار ای زرین

من که از هر دو جهان مهر تو را ورزیدم

خون من بر تو حلال است بریز از ره کین

گر فراغت طلبی از غم بیهوده دهر

ساغر از ملک جهان گوشه میخانه گزین