گنجور

 
ساغر کنگاوری

به خم می که شکستی خم دریای فنون

گر یکی جرعه می داشت به خم افلاطون

گر حیات ابدی از می نابی می جست

خضر هرگز نشدی آب بقا را مفتون

زاهد از خنده می گر رخ گلگون می‌داشت

یاد کوثر ننمودی و نگرییدی خون

باد از باده اگر بوی به بالا می‌برد

می‌گرفتی فلک بیهده رفتار سکون

نفی حکمت نتوان گر چه ولی چاره عشق

نه به عقل است و درایت نه به علم است و فنون

کنج آزادگی و جرعه جامی بی‌رنج

خوش‌تر از کوکبه حاتم و گنج قارون

ساغرا کام دل از گردش گردون مطلب

که نخورد و نخورد باده کس از جام نگون

 
 
گوهر
سوزنی سمرقندی

ذوفنونست که او هست ازین برده برون

چون ندیمان دگر مرد ندیده پس . . . ون

گشته معروف بحلم و بوقار و بسکون

نی چو من اندککی دارد در مغز جنون

در سمرقند ز ننگ گهکی گوناگون

[...]

ابن یمین

زلف و رخسار تو دانی بچه مانند بخون

بشنو از ابن یمین تا دهدت شرح که چون

این چو خونست ولی ناشده در نافه هنوز

و آن چو خونست ولی آمده از نافه برون

دل دیوانه من تا ز رخ و طره او

[...]

خواجوی کرمانی

ای سر زلف تو لیلی و جهانی مجنون

عالمی بر شکن زلف سیاهت مفتون

خسروان شکّر شیرین سخنت را فرهاد

عاقلان طره ی لیلی صفتت را مجنون

خال زنگیت سیاهیست بغایت مقبل

[...]

جامی

عقل می گفت که چند است صفات تو و چون

عشق زد بانگ که « سبحانک عما یصفون »

شیوه عشق بود کشف حقایق کردن

عقل از عهده این کار نیاید بیرون

قول کن امر تو را تعمیه و روپوش است

[...]

یغمای جندقی

کسوتِ عمرِ تو تا این خُمِ فیروزه نگون،

لعلی آورد به خون

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه