گنجور

 
ساغر کنگاوری

به خم می که شکستی خم دریای فنون

گر یکی جرعه می داشت به خم افلاطون

گر حیات ابدی از می نابی می جست

خضر هرگز نشدی آب بقا را مفتون

زاهد از خنده می گر رخ گلگون می‌داشت

یاد کوثر ننمودی و نگرییدی خون

باد از باده اگر بوی به بالا می‌برد

می‌گرفتی فلک بیهده رفتار سکون

نفی حکمت نتوان گر چه ولی چاره عشق

نه به عقل است و درایت نه به علم است و فنون

کنج آزادگی و جرعه جامی بی‌رنج

خوش‌تر از کوکبه حاتم و گنج قارون

ساغرا کام دل از گردش گردون مطلب

که نخورد و نخورد باده کس از جام نگون