گنجور

 
خواجوی کرمانی

ای سر زلف تو لیلی و جهانی مجنون

عالمی بر شکن زلف سیاهت مفتون

خسروان شکّر شیرین سخنت را فرهاد

عاقلان طره ی لیلی صفتت را مجنون

خال زنگیت سیاهیست بغایت مقبل

زلف هندوت بلالیست بغایت میمون

سر موئیست میان تو ولی یکسر موی

در کنار من دلخسته ترا نیست سکون

از میان تو هر آن نکته که صورت بستم

بجز این معنی باریک نیامد بیرون

کاف و نون پیش من آنست که خود ممکن نیست

مگر آن زلف چو کاف و خم ابروی چو نون

چشم خونخوار تو چون تشنه بخون دل ماست

هست دور از تو مرا چشمی و صد چشمه ی خون

چون فغان من دلسوخته از گردونست

می رسانم همه شب آه و فلک بر گردون

هست یاقوت تو چون گفته ی خواجو شیرین

مهر رخسار تو چون محنت او روزفزون

 
 
 
زنده‌رود
سوزنی سمرقندی

ذوفنونست که او هست ازین برده برون

چون ندیمان دگر مرد ندیده پس . . . ون

گشته معروف بحلم و بوقار و بسکون

نی چو من اندککی دارد در مغز جنون

در سمرقند ز ننگ گهکی گوناگون

[...]

ابن یمین

زلف و رخسار تو دانی بچه مانند بخون

بشنو از ابن یمین تا دهدت شرح که چون

این چو خونست ولی ناشده در نافه هنوز

و آن چو خونست ولی آمده از نافه برون

دل دیوانه من تا ز رخ و طره او

[...]

جامی

عقل می گفت که چند است صفات تو و چون

عشق زد بانگ که « سبحانک عما یصفون »

شیوه عشق بود کشف حقایق کردن

عقل از عهده این کار نیاید بیرون

قول کن امر تو را تعمیه و روپوش است

[...]

یغمای جندقی

کسوتِ عمرِ تو تا این خُمِ فیروزه نگون،

لعلی آورد به خون

ساغر کنگاوری

ای مرا سلسله عشق تو زنجیر برون

غم عشق توام آرایش بیرون و درون

طالبانت همه آواره سرمنزل عشق

عاشقانت همه سرگشته صحرای جنون

مرکز حسن تو از حلقه ادراک به در

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ساغر کنگاوری
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه