گنجور

 
ساغر کنگاوری

آن شب که با خیال تو خوش بود حال من

من دانم و خدا که چه رفت از خیال من

احوال شب‌روان پریشان‌نورد را

زلف تو داند و دل آشفته‌حال من

دل می‌برد به غمزه و می‌پرورد به ناز

صد جان فدای دلبر نیکوخصال من

در بوستان به حسرت صیاد سوختم

می‌ریخت کاش در قفس و دام بال من

دیدی که آخر این همه تحصیل علم و عقل

در آستان پیر مغان شد وبال من

حرفی به شیخ شهر ندارم ز کفر و دین

دانم که نیست مرد جواب و سوال من

دارم زلال خضر نهان در سبو ولی

کو تشنه‌ای که غوطه خورد در زلال من

کمتر گدای میکده‌ام صاحبان جاه

سوگند می‌خورند به عز و جلال من

جمشید جم نه سلطنت‌آرا چو من گدا

جام جهان‌نما چو جام سفال من

روز حساب شعله نار جهیم را

خواموش می‌کند عرق انفعال من

ساغر من از ستم‌زدگان محبتم

دل‌ها بگو ملول شوند از ملال من

 
 
 
فضولی

شد واقف از خیال من آن مه بحال من

نگذاشت فرق ضعف ز من تا خیال من

بستم خیال کام دگر زآن دهن ولی

کاری نکرد هیچ خیال محال من

گفتم سگ توام سبب اینست غالبا

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از فضولی
صائب

موقوف انقطاع بود اتصال من

از خود گسستن است کمند غزال من

چون ساز، گوشمال مرا ساز می کند

در ترک گوشمال بود گوشمال من

آبی که نیست در جگرم می کند سبیل

[...]

سعیدا

مگذر ز راستی و ببین بر کمال من

از خاک، قد خمیده برآید نهال من

خوش معنی است ذات تو کز پاکی وجود

هرگز نبسته صورت آن در خیال من

از کثرت ظهور چو خورشید در جهان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه