گنجور

 
ساغر کنگاوری

ای مرا سلسله عشق تو زنجیر برون

غم عشق توام آرایش بیرون و درون

طالبانت همه آواره سرمنزل عشق

عاشقانت همه سرگشته صحرای جنون

مرکز حسن تو از حلقه ادراک به در

نقطه عشق من از دایره عقل برون

هر دم از پرده درآیی به تجلای دگر

می‌بری دل به دو صد دلبری گوناگون

من کجا و به زبان ذکر جمیل تو کجا

نه به عقل آیی و ادراک که گویم چه و چون

نسبتم بس به تو ای دوست فزون از دگران

که تو را حسن فزون است و مرا عشق فزون

شور این نغمه نی پرده عشاق درید

مطرب آهنگ نوا ساز به لحن موزون

ما که از دوست نداریم به جز دوست طمع

کی شود ملتمس ما به اجابت مقرون

بی‌رخت کشتیَم ای دوست به غرقاب بلاست

بی‌تو‌ام دیده و دل دجله خونابه و خون

ساغر از دور تو یک دم به مرادی نرسید

جام مقصود تو ای چرخ نگون باد نگون

 
 
گوهر
سوزنی سمرقندی

ذوفنونست که او هست ازین برده برون

چون ندیمان دگر مرد ندیده پس . . . ون

گشته معروف بحلم و بوقار و بسکون

نی چو من اندککی دارد در مغز جنون

در سمرقند ز ننگ گهکی گوناگون

[...]

ابن یمین

زلف و رخسار تو دانی بچه مانند بخون

بشنو از ابن یمین تا دهدت شرح که چون

این چو خونست ولی ناشده در نافه هنوز

و آن چو خونست ولی آمده از نافه برون

دل دیوانه من تا ز رخ و طره او

[...]

خواجوی کرمانی

ای سر زلف تو لیلی و جهانی مجنون

عالمی بر شکن زلف سیاهت مفتون

خسروان شکّر شیرین سخنت را فرهاد

عاقلان طره ی لیلی صفتت را مجنون

خال زنگیت سیاهیست بغایت مقبل

[...]

جامی

عقل می گفت که چند است صفات تو و چون

عشق زد بانگ که « سبحانک عما یصفون »

شیوه عشق بود کشف حقایق کردن

عقل از عهده این کار نیاید بیرون

قول کن امر تو را تعمیه و روپوش است

[...]

یغمای جندقی

کسوتِ عمرِ تو تا این خُمِ فیروزه نگون،

لعلی آورد به خون

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه