گنجور

 
ساغر کنگاوری

ای مرا سلسله عشق تو زنجیر برون

غم عشق توام آرایش بیرون و درون

طالبانت همه آواره سرمنزل عشق

عاشقانت همه سرگشته صحرای جنون

مرکز حسن تو از حلقه ادراک به در

نقطه عشق من از دایره عقل برون

هر دم از پرده درآیی به تجلای دگر

می‌بری دل به دو صد دلبری گوناگون

من کجا و به زبان ذکر جمیل تو کجا

نه به عقل آیی و ادراک که گویم چه و چون

نسبتم بس به تو ای دوست فزون از دگران

که تو را حسن فزون است و مرا عشق فزون

شور این نغمه نی پرده عشاق درید

مطرب آهنگ نوا ساز به لحن موزون

ما که از دوست نداریم به جز دوست طمع

کی شود ملتمس ما به اجابت مقرون

بی‌رخت کشتیَم ای دوست به غرقاب بلاست

بی‌تو‌ام دیده و دل دجله خونابه و خون

ساغر از دور تو یک دم به مرادی نرسید

جام مقصود تو ای چرخ نگون باد نگون