خیز تا رخت اقامت سوی میخانه بریم
ور نه بس حسرت از این منزل ویرانه بریم
از در پیر خرابات اجازت طلبیم
وآنگه اندوخته خویش به شکرانه بریم
زآتش عشق دگر مشعلهای افروزیم
خبر سوختن شمع به پروانه بریم
پرده از کار نهان کرده شیخ اندازیم
حرمت صومعه و صبحه صددانه بریم
ساقیا خیز و به ما رطل گرانی پیمای
بار عشق است بهل سرخوش و مستانه بریم
مبر این قدر ز اندازه تطاول مپسند
که شکایت ز تو ای دوست به بیگانه بریم
بلبلانیم که چون برق به گلزار زند
مشت خاکستر خاشاک ز کاشانه بریم
دولت سر غم عشق تو از دل جویم
پی به گنجی که نهان است ز ویرانه بریم
حلقه بند دل از آن زلف مسلسل خواهیم
نه ز هر سلسله زنجیر به دیوانه بریم
ما چو غواص سوی قلزم عشق آمدهایم
به امیدی که مگر گوهر یکدانه بریم
چه شدی نقل همان مور و سلیمان میشد
ای دل این تحفه جانی که به جانانه بریم
ما که در کوی خرابات دم از عشق زنیم
شکوه از دوست کجا در بر بیگانه بریم
صوفی صافدل ار می خورد و مست افتد
تا در میکده با ساغر و پیمانه بریم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به دعوت به میخانه و دنیای عشق میپردازد و از حسرت زندگی در دنیا و ویرانی آن میگوید. او خواهان دوری از قید و بندهای مذهبی و ورود به دنیای عشق و شادابی میشود و از ساقی میطلبد که برایش میریزد تا سرور و نشاط را تجربه کند. شاعر به اهمیت عشق و شگفتیهای آن اشاره میکند و از دل شکستنی و نامعلومی که در پی عشق جستجو میکند، میگوید. او خود را غواص در دریاچه عشق میداند و به دنبال گنجی پنهان است و تأکید میکند که شکیبایی و شکایت نزد بیگانه جایی ندارد. این شعر با دعوت به شکستن زنجیرهای مادی و در آغوش کشیدن عشق و صفا پایان مییابد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.