گنجور

 
سعدی

دل شکسته که مرهم نهد دگربارش؟

یتیم خسته که از پای برکند خارش؟

خدنگ درد فراق اندرون سینهٔ خلق

چنان نشست که در جان نشست سوفارش

چو مرغ کشته قلم سر بریده می‌گردد

چنانکه خون سیه می‌رود ز منقارش

دهان مرده به معنی سخن همی گوید

اگرچه نیست به صورت زبان گفتارش

که زینهار به دنیا و مال غره مباش

بخواهدت به ضرورت گذاشت یک‌بارش

چه سود کاسهٔ زرین و شربت مسموم

دریغ گنج بقا گر نبودی این مارش

بس اعتماد مکن بر دوام دولت دهر

که آزمودهٔ خلق است خوی غدارش

نظر به حال خداوند دین و دولت کن

که فیض رحمت حق بر روان هشیارش

سپهر تاج کیانی ز تارکش برداشت

نهاد بر سر تربت کلاه و دستارش

گرت به شهد و شکر پرورد زمانهٔ دون

وفای عهد ندارد به دوست مشمارش

دگر شکوفه نخندد به باغ فیروزی

که خون همی رود از دیده‌های اشجارش

چگونه غم نخورد در فراق او درویش

که غم فزون شد و از سر برفت غمخوارش

امیدوار وجودی که از جهان برود

میان خلق بماند به نیکی آثارش

از آب چشم عزیزان که بر بساط بریخت

به روز باران مانست صفهٔ بارش

نظر به حال چنین روز بود در همه عمر

نماز نیم‌شبان و دعای اسحارش

گمان مبر که به تنهاست در حظیرهٔ خاک

قرین گور و قیامت بسست کردارش

گرش ولایت و فرمان و گنج و مال نماند

بماند رحمت پروردگار غفارش

قضای حکم ازل بود روز ختم عمل

دگر چه فایده تعداد ذکر و کردارش

ولیک دوست بگرید به زاری از پی دوست

اگرچه باز نگردد به گریهٔ زارش

غمی رسید به روی زمانه از تقدیر

که پشت طاقت گردون دو تا کند بارش

همین جراحت و غم بود کز فراق رسول

به روزگار مهاجر رسید و انصارش

برفت سایهٔ درویش و سترپوش غریب

بپوش بار خدایا به عفو ستارش

به خیل خانهٔ کروبیان عالم قدس

به گرد خیمهٔ روحانیون فرود آرش

عدو که گفت به غوغا که درگذشتن دوست

جهان خراب شود سهو بود پندارش

هم آن درخت نبود اندرین حدیقهٔ ملک

که بعد از این متفرق شوند اطیارش

نمرد نام ابوبکر سعد بن زنگی

که ماند سعد ابوبکر نامبردارش

چراغ را که چراغی ازو فرا گیرند

فرو نشیند و باقی بماند انوارش

خدایگان زمان و زمین مظفر دین

که قائمست به اعلاء دین و اظهارش

بزرگوار خدایا به فر و دولت و کام

دوام عمر بده سالهای بسیارش

به نیک مردان کز چشم بد بپرهیزش

به راستان که ز ناراستان نگه دارش

که نقطه تا متمکن نباشد اندر اصل

درست باز نیامد حساب پرگارش