گنجور

 
سعدی

چو کسی در آمد از پای و تو دستگاه داری

گرت آدمیتی هست دلش نگاه داری

به ره بهشت فردا نتوان شدن ز محشر

مگر از دیار دنیا که سر دو راه داری

همه عیب خلق دیدن نه مروت است و مردی

نگهی به خویشتن کن که تو هم گناه داری

ره طالبان و مردان کرم است و لطف و احسان

تو خود از نشان مردی مگر این کلاه داری

به چه خرمی و نازان گرو از تو برد هامان

اگرت شرف همین است که مال و جاه داری

چه درخت‌های طوبی‌ست نشانده آدمی را

تو بهیمه‌وار الفت به همین گیاه داری

به کدام روسپیدی طمع بهشت بندی

تو که در خریطه چندین ورق سیاه داری

به در خدای قربی طلب ای ضعیف همت

که نماند این تقرب که به پادشاه داری

تو مسافری و دنیا سر آب کاروانی

نه معول است پشتی که بر این پناه داری

که زبان خاک داند که به گوش مرده گوید

چه خوش است عیش وارث که به جایگاه داری

تو حساب خویشتن کن نه عتاب خلق سعدی

که بضاعت قیامت عمل تباه داری