گنجور

غزل ۶۳۱

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

وقت آن آمد که خوش باشد کنار سبزه جوی

گر سر صحرات باشد سروبالایی بجوی

ور به خلوت با دلارامت میسر می‌شود

در سرایت خود گل افشانست سبزی گو مروی

ای نسیم کوی معشوق این چه باد خرمست

تا کجا بودی که جانم تازه می‌گردد به بوی

مطربان گویی در آوازند و مستان در سماع

شاهدان در حالت و شوریدگان درهای و هوی

ای رفیق آنچ از بلای عشق بر من می‌رود

گر به ترک من نمی‌گویی به ترک من بگوی

ای که پای رفتنت کندست و راه وصل تند

بازگشتن هم نشاید تا قدم داری بپوی

گر ببینی گریه زارم ندانی فرق کرد

کآب چشمست این که پیشت می‌رود یا آب جوی

گوی را گفتند کای بیچاره سرگردان مباش

گوی مسکین را چه تاوانست چوگان را به گوی

ای که گفتی دل بشوی از مهر یار مهربان

من دل از مهرش نمی‌شویم تو دست از من بشوی

سعدیا عاشق نشاید بودن اندر خانقاه

شاهدبازی فراخ و زاهدان تنگ خوی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

payam نوشته:

گوی را گفتند کای بیچاره سرگردان مباش
گوی مسکین را چه تاوانست چوگان را به گوی

در مصرع دوم نگارش “به گوی” باید بصورت “بگوی” اصلاح شود.

ارسلان دلخواه نوشته:

مصرع آخر باید به این شکل اصلاح بشه :
شاهدان بازی فراخ و زاهدان بس تنگ خوی

فرخ نوشته:

از دوستان کسی راهنمایی ای در مورد بیت پنجم میتونه یکنه؟

مریم نوشته:

گر به تُرک من نمی گویی، به تَرک من بگوی
جناس دارد.

فرخ نوشته:

@مریم
درسته. اگر به یارِ من نمیگی این پیغام رو،بهتره بری پیِ کارت!

کانال رسمی گنجور در تلگرام