گنجور

غزل ۱۰

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

با جوانی سر خوش است این پیر بی تدبیر را

جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را

من که با مویی به قوت برنیایم ای عجب

با یکی افتاده‌ام کاو بگسلد زنجیر را

چون کمان در بازو آرد سروقد سیمتن

آرزویم می‌کند کآماج باشم تیر را

می‌رود تا در کمند افتد به پای خویشتن

گر بر آن دست و کمان چشم اوفتد نخجیر را

کس ندیدست آدمیزاد از تو شیرین‌تر سخن

شکر از پستان مادر خورده‌ای یا شیر را

روز بازار جوانی پنج روزی بیش نیست

نقد را باش ای پسر کآفت بود تأخیر را

ای که گفتی دیده از دیدار بت رویان بدوز

هر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را

زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار

پرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر را

سعدیا در پای جانان گر به خدمت سر نهی

همچنان عذرت بباید خواستن تقصیر را

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ناشناس نوشته:

بیت ۶ مصراع ۲ “کفت” “کآفت” نیست؟

👆☹

نگار نوشته:

آره کآفت بش میخوره

👆☹

دکتر ترابی نوشته:

بی گمان کافت است ( که آفت )

پاسخ: با تشکر از تمام دوستان، تصحیح شد.

👆☹

نوید نوشته:

بیت یکی مونده به آخر اینجوریه :

زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار
خرقه از سر برکشیدم اینهمه تزویر را

👆☹

نوید نوشته:

بیت یکی مونده به آخر :
زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار
خرقه از سر برکشیدم اینهمه تزویر را

👆☹

روفیا نوشته:

زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار

یعنی ان که زهدش را به نمایش می گذارد در حقیقت برای خدا شریک قائل شده چون در درونی ترین لایه های افکارش می پندارد که دیگران هم علاوه بر خدا می توانند منشا اثر باشند یا اصولا دیگران را منشا اثر می پندارد و خدا و زهدورزی تنها وسیله ای برای جلب دیگران است .

👆☹

شایق نوشته:

با سلام در مصرع دوم بیت هفتم اشاره کرده که از تقدیر گریزی نیست و این در واقع بحث جبر و اختیار است که قدمت ان به تاریخ می رسد که ایا انسان در دنیا مجبور کامل است یا اختیار کامل دارد ویا در هیچکدام مطلق نیست واز برخی جهات ازاداست و اختیار دارد و از برخی جهات مجبور است وهیچ اختیاری ندارد هر سه نظریه طرفداران بروبا قرص خود را دارد و بحثهای لاینحل بی فایده بسیار طولانی اما اکثر عرفا معتقدند که سالک در ابتدای امر باید معتقد به جبر باشد وهر چه در امور معنوی بیشرفت کند ارام ارام اختارش را از دست میدهد و به جایی میرسد که جز او چیزی نمی بیند و انگاه به وضوح می بیند که هیچ اختیاری ندارد و میگوید رشته ای بر گردنم افکنده دوست می کشد
ا هر جا که خاطر خواه اوست یا حافظ وار می سراید که حافظ بخود نبوشید این خرقه می الود ای شیخ باک دامن معذور دار مارا

👆☹

سهو قلم نوشته:

در بیت هفتم شیخ اجل به این نکته اشاره می کند که با تقدیر نمی توان در افتاد و چاره ای برای آن نیست. و تقدیر را آن می داند دیده مقدراً به دیدار زیبایی میل دارد. دیده مجاز از خود انسان است. و ظرافتی که می خواهم بدان اشاره کنم اینکه مبحث جبرواختیار با مسئله قضا و قدر تفاوت دارد البته موضوعات مشترکی هم دارند.

👆☹

شایق نوشته:

با سلام و تقدیر و تشکر فراوان از سهو قلم چه جبر بدانیم چه تقدیر یا هر دو این مبحثهای بیهوده بر الفاظ مهم نیست مهم همان چیزی است که خود اشاره فرمودید که انچه برای ما مقدر کرده اند همان خواهد شد و ما انتخابی برای تغییر ان نداریم و باید به ان گردن نهیم طوعا او کرها و عارف اینکار را طوعا انجام میدهد و متاسفانه ما کرها و با اکراه بهر حال باز از جنبعالی بواسطه دقت نظر در مطالب این فقیر که حتما بی نقص نیست تشکر میکنم

👆☹

حمید نوشته:

در باب جبر و اختیار در نظر حضرت سعدی:
همانگونه که دوستان اهل فضل اطلاع دارند حضرت سعدی در نظامیه از شاگردان امام محمد غزالی بوده است.امام غزالی از بزرگترین فقهای اشعری و در حقیقت حبری مسلک هستند.در نظر این گروه از فلاسفه یا بهتر بگوییم عارفان مسلمان حضرت حق در خلق و تدبیر جهان و انسان اختیار تام و تمام دارد لذا حقی برای اختیار انسان باقی نمی ماند.حضرت سعدی جبر نظری اشاعره را به معشوق زمینی نیز تسری می بخشد.با در نظر گرفتن این نکته شاید بتوان بسیاری از ابیات افثح المتکلمین حضرت سعدی شیراز را بهتر درک نمود مانند این بیت بسیار زیبا:
سعدی چو جورش می کشی در پیش او دیگر مرو
من میروم ای بی بصر او می کشد قلاب را
در واقع در بسیاری از ابیات شیخ اجل عدم وجود اختیار در برابر و حضور معشوق به وضوح مشخص است که به همان بحث اشاعره اشاره دارد.
شهر آن توست و شاهی فرمای هرچه خواهی
گر بی عمل ببخشی ور بی گنه برانی

👆☹

آتنا نوشته:

سلام ب همه ی دوستان .
میشه یک نفر مصرع” پرده از سر برگرفتیم انهمه تزویر را ” رو و همچنین بیت اخر رو معنی کنه؟

👆☹

7 نوشته:

زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار
پرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر را
کافی است بجای سر مترادف آن روی را بنشانید
پرده از روی برگرفتیم آن همه تزویر را
پرده از روی آن همه تزویر برگرفتیم

پرده را کنار زدیم و آن همه تزویر را آشکار کردیم

👆☹

مسعود نوشته:

در پاسخ دوستی که در مورد معنای مصراع “پرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر را” پرسیده بودند:
از “سر” به معنی سرِ تزویر نیست، اگرچه معنی تقریبا با آن که دوست دیگرمان اشاره کرده اند تفاوت چندانی ندارد. ولی معنی آن میشود:
پرده را از سر خود برداشتیم (اشاره به خرقه که بر خود می افکندند و نشانه ی زهد و پارسایی بود) تا حقیقتمان که آکنده از کفر است دیده شود.

👆☹

سعید اکبری نجف ابادی (فارس) نوشته:

با سلام دوستان
اولاً لطف کنید از وزن های شعر کمتر صحبت بشه چون که وزن شعر فرع و معنا و درک معنای شعر اصل هستش اینو بهش دقت داشته با شیم تا دیگر دوستان چون بنده نیز از فهم و درک شعر بهره ببریم
دوم در جواب اون دوستی که شرح این بیت
زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار
خرقه از سر برکشیدم اینهمه تزویر را
رو خواسته بودند به نظر بنده اینجا حضرت سعدی میگه که ادمی که فقط برچسب و لیبل پارسایان و زاهدان رو به خود زده و زیاد عبادت و راز ونیاز میکنه اما از همه ی این عبادت ها قصد و منظوری دیگر دارد مانند جلب نظر رئس اداره جلب نظر همکار جلب نظر دختر یا بر عکس جلب نظر پسر یا برای رسیدن به پست و مقام و …. به عبارتی دیگر هدف عبادتش معشوق و خدا نیست بلکه برای غیر خدا و معشوق هست سعدی که خودش ادم زاهدی بوده با دیدن این سوء استفاده ها و نیرنگ بازی ها یی که این گونه افراد داشته اند ناراحت میشه و برای این که صف خودش رو از این گونه افراد سوء استفاده گر جداا کنه (معنای ظاهری)اون لباسی که زاهدان می پشیدن که خود سعدی نیز از زاهدان بوده از تن بیرون میکنه اما (معنای باطنی)یعنی این که افکار و منش های نیرنگی رو از درون خود (سعدی)پاک کند و عبادتش فقط برای جلب توجه خدا باشد
دوستان نظر بدن نسبت به این شرح

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام