گنجور

 
ابوالفرج رونی

گردون ز برای هر خردمند

صد شربت جان گزا در آمیخت

گیتی ز برای هر جوانمرد

هر زهر که داشت در قدح ریخت

از بهر هنر در این زمانه

هر فتنه که صعبتر برانگیخت

جز آب دو دیده می نشوید

خاکی که زمانه بر رخم ریخت

بر اهل هنر جفا کند چرخ

نتوان ز جفای چرخ بگریخت

چون هست زمانه سفله پرور

کی دست زمانه بر توان بیخت

چون کون خران همه سرانند

دست از دم خر بباید آویخت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سنایی

این رنگ نگر که زلفش آمیخت

وین فتنه نگر که چشمش انگیخت

وین عشوه‌نگر که چشم او داد

دل برد و به جانم اندر آمیخت

بگریخت دلم ز تیر مژگانش

[...]

جهان ملک خاتون

تا مهر رخ تو دل برانگیخت

بس چشمه ی خون ز دیدگان ریخت

گویی ز ازل خدای بی چون

با مهر تو خاک ما برانگیخت

عشق رخت ای نگار گلبوی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه