گنجور

 
ابوالفرج رونی

به خدایی که ره معرفتش

روز و شب مالک عالم نظر است

در ره او خرد از غول اضلال

با ثبات قدمش در نظر است

چرخ بر درگه او پشت خم است

کوه در خدمت او با کمر است

از دو سرهنگ درش خالی نیست

نام آن هر دو قضا و قدر است

قدرتش زاد سه فرزند ولیک

چارشان مادر و نه شان پدر است

عقل را هر نفس از حضرت او

بی عدد منهی و صاحب خبر است

هر چه بیند دل و چشم از صنعش

به ربوبیت او راهبر است

که به دیدار تو شوقی که مرا

شرح چندانکه دهم بیشتر است