گنجور

 
رفیق اصفهانی

کی جز تو در دل من دلدار دیگر آید

بیرون نمی روی تو تا دیگری درآید

با من مگو که بگذار از دست دامن یار

این کار نیست کاری کز دست من برآید

از صنع کلک آید بس نقش نیک اما

مشکل ز نقش رویت نقش نکوتر آید

هر جا که حور و طوبی گویند پیش چشمم

قدت شود مجسم، رویت مصور آید

گرد سر خیالت گردم که در دل من

صد بار بیش آید آن دم که کمتر آید

گفتم به بر کی آیی ای رشک سرو و مه، گفت

کی سرو آورد بر، کی ماه دربر آید

گیرم رفیق گوید ترک هوای جانان

آن کیست کز وی او را این حرف باور آید

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عطار

یک ذره نور رویت گر ز آسمان برآید

افلاک درهم افتد خورشید بر سرآید

آخر چه طاقت آرد اندر دو کون هرگز

تا با فروغ رویت اندر برابر آید

یارب چه آفتابی کانجا که پرتو توست

[...]

حکیم نزاری

آخر شبِ جدایی روزی مگر سرآید

وان آفتابِ وصلت از جانبی برآید

تو سر کشیده و من طوقِ وفا به گردن

ساکن که اسبِ حسنت ناگه به سر درآید

ای سروِ باغِ جانم بخرام تا به بستان

[...]

امیرخسرو دهلوی

چون بینم اینکه رویت در چشم دیگر آید

کز دیده های خود هم چشم مرا در آید

چون از حسد بمیرم آن دم که تو در آیی

چون جان عشقبازان با تو برابر آید

خام است کز تو جویم بر خود نوازشی را

[...]

ناصر بخارایی

از درد هجر جانا جانم به همی‌برآید

ای جان تو برنیائی، باشد که دلبر آید

از آب دیدهٔ من تر شد زمین و گُل رُست

شاید کز آب دیده آن سرو در بر آید

بیمارم و ندارم درمان درد هجران

[...]

حافظ

گفتم غمِ تو دارم گفتا غمَت سرآید

گفتم که ماهِ من شو گفتا اگر برآید

گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز

گفتا ز خوب‌رویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راهِ نظر ببندم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه