گنجور

 
رفیق اصفهانی

دو دلستان که بلای دلند و جان هر دو

به جان و دل شده ام مبتلای آن هر دو

دو آفتاب ز یک برج کرده اند طلوع

دو ماه گشته عیان از یک آسمان هر دو

دو گلعذار که در خوبیند هر دو مثل

دو لاله رخ که به حسنند داستان هر دو

نموده اند به من هر دو رخ ز هم پنهان

ربوده اند دل از من ز هم نهان هر دو

میان گشوده به پهلوی غیر هر دو ز مهر

ز کینه بسته پی قتل من میان هر دو

ز دست هر دو مرا رفته هر دو دست از کار

ز چشم هر دو مرا چشم خونفشان هر دو

رفیق دور از آن هر دو مانده در کاشان

رفیق نیک و بد ایشان در اصفهان هر دو