گنجور

 
رفیق اصفهانی

دو دلستان که بلای دلند و جان هر دو

به جان و دل شده ام مبتلای آن هر دو

دو آفتاب ز یک برج کرده اند طلوع

دو ماه گشته عیان از یک آسمان هر دو

دو گلعذار که در خوبیند هر دو مثل

دو لاله رخ که به حسنند داستان هر دو

نموده اند به من هر دو رخ ز هم پنهان

ربوده اند دل از من ز هم نهان هر دو

میان گشوده به پهلوی غیر هر دو ز مهر

ز کینه بسته پی قتل من میان هر دو

ز دست هر دو مرا رفته هر دو دست از کار

ز چشم هر دو مرا چشم خونفشان هر دو

رفیق دور از آن هر دو مانده در کاشان

رفیق نیک و بد ایشان در اصفهان هر دو

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

دو نرگس تو که مستند و ناتوان هر دو

شدند آفت عقل و بلای جان هر دو

میان ما و تو جز جان و تن حجاب نبود

بیا که هجر تو برداشت از میان هر دو

چنان دو دیده غیورند بر رخت که کنند

[...]

آذر بیگدلی

شد از دو چشم توام، چشم خون‌فشان هر دو؛

چه کرده‌اند، به این هر دو بنگر آن هر دو!

دو چشم نه، دوز بابل رسیده سحرورند؛

که باشد از فن هاروتشان نشان هر دو!

دو چشم نه، دو نکو نرگس گلستانند؛

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه